گپ و گویش بندرعباسی

زبُن بندری اَدست اَرفتن ....حالا سینگو دِگه خرچنگ اَبودن

گپ و گویش بندرعباسی

زبُن بندری اَدست اَرفتن ....حالا سینگو دِگه خرچنگ اَبودن

گِلِک هرموز

http://s3.picofile.com/file/7540983117/407765_485592854808640_647824105_n.jpg


تو مسیر کِشم و هورموز کوهویی وا رنگ زرد و سفید و سرخ اگینی ، مَیونـتای کُوهو ، کوهُوی سُرخی که هستی خاکش خوراکین و ملت اَخارنگی.
تو زبون محلی خوما شَگَنگی " گـِلَک " و تو سوراغ اکنن ، بلندی ای کوه نزیک و 200 متر ارست ، کُدرت خدا و سِحر انگلیس اَگــَن مَندِسُ اَ همی خاک ُ سرامیک و رنگ هم درست اکننگی . دُرو و راستی و گردُن خوشا .
کَلات پرتکالی و مال هورموز اَم خیلی مهروفن ، ما خو یاد نادنگی و
لی موشنوتی که اَگن تو همو زمونوی کدیم ای منطکه همه بار پرتکالی اُ بودی ، یه تا ناخدا مال همو پرتکال توفاک اش و ای راه اخارت . خَوَر وا گوش پادشاه ارسونت که بدو که ایجا جزیره زیاد هستی ، دیری ناکـَشِت که ای پرتکالی و اتان تو ای منطکه و بی مِلت کِر اکُنن ، یک سال جُون اَدَن تا اتونن بی هورموز بِگـِرِن ، دگه اتان و کلات درست اکُنِـنـُو تا خیلی سال هورموز دست پرتکالی و ابوووت که دگه شاه عباس بی ایشو دَر اکُنت
.
عکاس :شایان قیاس الدین

ابراهیم منصفی ؛ نسیمی که بر موسیقی هرمزگان وزید ...


«ابراهیم منصفی» ملقب به «رامی» را میتوان همچو نسیمی دانست که بر موسیقی هرمزگان وزید . دستی بر سر این موسیقی کشید و نوازشش کرد . لبخندی بر لبان این موسیقی گذاشت و خود در خفا گریید . مرحمی بر دردان این موسیقی شد . 
جان بخشید و جان داد .........

نگـاهی به زندگی ابرهیم منصفی

ابراهیم منصفی ، شاعر ، خنیاگر ، نویسنده و هنرمند پرآوازه ی هرمزگانی در سال ۱۳۲۴ در بندرعباس متولد شد. پدر ابراهیم مینابی و مادرش اهل صحراباغ لار بود که پس از تولد ابراهیم زندگی پایداری نداشتند. ابراهیم به قول خود زاده ی عشق زنی بود به مردی که آوازش او را سحر کرده بود. پس از جدایی آن دو از هم ابراهیم دوران کودکی و نوجوانی اش را با پدربزرگ و مادربزرگ پدری خود گذراند.


ابراهیم منصفی دوران تحصیل خود را در بندرعباس گذراند و پس از طی کردن مقطع ابتدایی وارد دوره ی متوسطه شد. هم زمان با همین روزها و تحصیل او در دبیرستان بود که نخستین جرقه های او برای دل سپردن به هنر و ادبیات نیز آغاز شد. او که الفتش با صدا و خواندن را با حضور در تعزیه خوانی های ماه محرم تجربه کرده بود در این روزها جذب گروه های تئاتر دانش آموزی شد و از سویی دیگر عشق سرودن نیز او را آرام نمی گذاشت تا آنجا که عطش سیری ناپذیر او از شعر و ادبیات بسیار زود او را برای چاپ اولین مجموعه شعرش ترغیب کرد. مجموعه ای که او با کمک تعدادی از دوستانش با نام مروارید ساحل در شمارگان اندک به چاپ رساند و بعدها از "تعجیل در چاپ این مجموعه اظهار پشیمانی کرد". از سال ۱۳۴۷ بود که مجلات معتبری مانند خوشه و فردوسی نسبت به درج شعرهای آزاد او اقدام کردند.


حضور در سه فیلم کوتاه سینمای آزاد آن سال ها به کارگردانی حسن بنی هاشمی به عنوان بازیگر و دریافت جایزه ی اول سینمای آزاد برای فیلم نهنگ که نویسنده ی آن نیز خود منصفی بود ، اشتهار دوچندان او را فراهم کرد. منصفی که در واقع از هنرمندان جامع الاطراف هرمزگان است ، همچنان که در عرصه ی بازیگری موفقیت های چشمگیری را به دست می آورد در زمینه سرودن و موسیقی نیز پرتوان به کار خود ادامه می داد. او که با موسیقی ملت های مختلف آشنایی داشت و در این زمینه مطالعات ارزشمندی را انجام داده بود با علاقه ای که به موسیقی فلامینگوی اسپانیا و موسیقی هند از خود نشان داد توانست آثار در خور تحسینی را خلق کند. منصفی در عرصه ی سرودن ترانه های بومی با اقبال به سمت ترانه هایی که رنگ و بوی اجتماعی داشت در این حوزه تحول اساسی را به وجود آورد ، اجرای ساده و بی شیله پیله ی او با آکورد گیتار هنوز مخاطبان فراوانی دارد و نگاههای بسیاری را به خود جلب کرده است.


در هرمزگان منصفی را با عنوان نیمای هرمزگان می شناسند. به واقع منصفی و چند تن از هم دوره های خود جزء اولین نفراتی بودند که به سرودن شعر نو نیمایی و آزاد در این منطقه ی جنوبی روی آوردند و زمینه ی ادامه ی این جریان ادبی را در این خطه فراهم کردند. او که در شعرهای آزاد خود پیرو بلامنازعه احمد شاملوست با تاثیرپذیری از اقلیم و جغرافیای بومی منطقه گاهی به شعر خود تمایزی قابل تشخیص داده است.
منصفی زندگی سراسر پرفراز و نشیب داشته و بی گمان همین مساله در شعر او نیز تاثیر عمیقی به جای گذاشته است. او که در دوره ای از عمر خود به شغل معلمی مشغول بوده است به واسطه ی فراز و فرودهایی که در مسیر زندگی اش قرار گرفت این شغل را از دست داد و دهه ی پایانی عمر خود را با مصائب و دشواری های فراوانی گذراند. درخشان ترین دوره برای خلق آثار قابل تامل منصفی مربوط به دهه ی چهل می شود که وی پس از آن دیگر نتوانست آن شعرهای درخشان را تکرار کند.
او سه بار ازدواج کرد که حاصل دو ازدواج او جدایی زودهنگام بود و در ازدواج سوم صاحب سه دختر و یک پسر به نام بنیامین شد که مرگ بنیامین کوچک در پنج سالگی او را دچار اندوه و مصیبت بی پایانی کرد.

منصفی در شب اول تیرماه ۱۳۷۶ در سن پنجاه و دو سالگی با مرگی خودخواسته به زندگی اش پایان داد .

[ یدالله شهرجو ]

لینکهای مرتبط : (+) ، (+)

اَگَه شَبو بَشِت ، صِدام وا گوشِ دنیا بِرَسِه
اَگَه شَبو شعرِ غَمُم ، وا گوشِ نیما بِرَسِه
.
.

زار


«از بندرجرون تا بندرعباس» نام کتابی است از «احمد سایبانی» ؛ این کتاب به موضوعات گوناگونی مانند تاریخ شهر بندرعباس ، آثار دینی و تاریخی ، غذاهای سنتی ، فرهنگ عامه ، سابقه فرهنگی بندرعباس ، بیماری ها ، گویش بندری و ... میپردازد .

ما در اینجا مطلبی از این کتاب را که به مراسم آیینی «زار» پرداخته ، آورده ایم . ]البته همراه با تغییراتی[

زار

زار1 هر چند در بندرعباس و کرانه های جنوب ایران شناخته شده است ، اما بومی بندرعباس نیست و ره آورد ملوانان و جاشوانی است که از آفریقا و هندوستان و کرانه های عربستان به لنگرگاه ها و آبخَست های جنوب ایران سفر میکردند . بیشتر مردم تنگدست و بینوا به آن گریبان میشوند و آن را یک گونه بیماری دانسته اند که بیشتر جلوه ی روانی دارد تا جسمانی . از نشانه های بُروز آن را سردرد ، کمردرد و ناراحتی های قلبی یاد کرده اند که امکان دارد تلقین نیز در آن نقش مهمی داشته باشد .

در بندرعباس جز در موارد بسیار کمی ، کسی از زار نشانی ندیده است که آن موارد انگشت شمار نیز مربوط به گذشته های دور است و اینک سال هاست که از آن خبری نیست . درباره پیدایش زار و چگونگی دچار شدن به آن مطلبی منطقی و پذیرفتنی دیده و شنیده نشده است . پژوهشگران و محققین هم تنها به بیان آنچه دیده یا شنیده اند ، بسنده کرده و به کند و کاو آن نپرداخته اند . آن را میتوان در نهایت گونه ای بیماری مانند صرع دانست که بیمار را برای مدتی کوتاه از حال طبیعی دور میسازد .

هنگامی که کسی گرفتار «زار» گشت ، باید محیط پیرامون او را آرام و بی سـر و صدا ساخت . تن او را باید شست و با داروهای محلی خوشبو ساخت و تا هفت روز او را از دیدگان دیگران پنهان داشت ؛ حتی گفته اند که او را هیچ زنی ، چه محرم و چه نامحرم نباید ببیند . مداوای بیمار کار همه کس نیست و این کار فقط از «بابا» و «ماما» ساخته است که این بیماری و گونه های آن را خوب می شناسند و میدانند چگونه با آن برخورد نمایند . «بابا» در مداوای بیماران مرد و ماما در مداوای بیماران زن مهارت دارد . بین زن و مرد هم در دچار شدن به این بیماری تفاوتی نیست و هر دو ممکن است ، گرفتار آن شوند . چون زار دارای انواع و اقسام جوراجور است ، مداوای هر نوع آن نیز به روش ویژه ای انجام میگیرد . هنر «بابا» یا «ماما» در آن است که نوع زار را بشناسد و داروی مخصوص آن را بیابد . بیرون ساختن زار از بیمار را اصطلاحاً به «زیر کردن» یا «زیر آوردن» بیان کرده اند ؛ وقتی زارِ کسی زیر آمد ، بیمار از شـرّ آن رها میشود و زندگی عادی خود را از سـر میگیرد . خود زاریان ، زار را «هوا» یا «باد» مینامند که ممکن است در کسی وارد شود و او را گرفتار سازد ، از همین روی «زاری ها» را اهل هوا یا باد هم میخوانند .




در کرانه های جنوب گروهی از دردها که با دارو و درمان های پزشکی مداوا نمیشود را اصطلاحاً باد مینامند ؛ برای مثال اگر کسی از پادرد یا کمردرد رنج ببرد و معالجات رایج نیز در بهبود آن سودمند نباشد ، میگویند که منشأ درد «باد» است و یکی از کارهایی که برای مداوای بیمار میکنند ، این است که او را به «آب باد» میبـرند . «آب باد» همان آب معدنی است که ممکن است ، گرم یا سـرد باشد . زار هم بر پایه تعریفی که از آن کرده اند ، نوعی «باد» است که «بابا» یا «ماما» باید آن را مداوا نماید . «بابا» یا «ماما» خود روزگاری گرفتار زار بوده اند و تجربیاتی درباره چگونگی دچار شدن به زار و مداوای آن به دست آورده اند و میتوانند زار را از تن بیمار بیرون سازند . زار را افزون تر از هفتاد گونه برشمرده اند که هر یک حالات خاص خود را دارند و مربوط به جایی هستند ؛ مانند زارِ عربی ، هندی ، زنگباری و ... ؛ اما شناخته شده ترین آنها عبارتند از :

      متوری            Matoori

      نمرود             Namrood

      بابور              Baboor

      بومریم           Bumaryom

      په په              Papah

      دینگ مارو Dingmaro    

چنان که گفته شد ، هر یک از این زارها با خصوصیات خود نمایان میشوند و درمان آنها نیز با روش ها و راه های ویژه انجام میشود ؛ اما در مجموع وقتی که بیمار ، گرفتار به زار خوانده میشد ، در یکی از شب های هفته (معمولاً سه شنبه شب ها که اصطلاحاً شب چهارشنبه مینامند) آیین ویژه ای به سرپرستی و کارگردانی «بابا» یا «ماما» برگزار میگردید . «بابا زار» در حالی که جامه ی سپیدی میپوشید و خیزرانی در دست داشت ، مراسم آیینی را اجرا میکرد . بر روی پارچه ای که گسترده بودند ، داروهای مخصوصی مانند : کُندُر2 ، گِشتَه3 ، گُرَهکو4 و عود دود میکردند . کمی خوردنی نیز مانند حلوا مسقطی ، تخم مرغ پخته و ناپخته و ... میچیدند ، در این هنگام بیمار را در یک سوی مینشاندند و چادری بر سـر او می انداختند و یکی از مجمرها (گِشته سوز) که در آن گرهکو میسوخت ، زیر چادر و زیر بینی او میگرفتند (نوعی بخور دادن).




دود این داروها رفته رفته بیمار را از حال طبیعی دور میساخت . در این هنگام «بابا» یا «ماما» زار با خواندن کلمات خاص ، بیمار را وادار به انجام حرکات مخصوص میکرد . بیمار در آغاز شروع به جنبانیدن سـر و گردن و سپس همه بدن خود در زیر چادر مینمود (نوعی رقص).



هنگامی که این حرکات به اوج خود میرسید ، «بابا» یا «ماما» زار بالای سـر بیمار می آمد . از او میپرسید چه میخوری ؟ بیمار از خوردنی های روی پارچه چیزی را درخواست میکرد (بعضی از آنها تخم مرغ با پوست در دهان میگذاشتند و میخوردند) ؛ سپس از او میپرسید کیستی و از کجا آمده ای ؟ بیمار که از حال طبیعی خارج بود ، پاسخهایی میداد که اگـر روشن نبود «بابا» یا «ماما» زار با خیزرانی که در دست داشت ، بر تن او میکوبید و پرسش خود را دوباره میگفت ، بعد از این پرسش و پاسخ ها ها «بابا» یا «ماما» میگفت که این زار مثلاً «نوبان» است و از کرانه های آفریقا وارد شده است .



 پس از آن مجمرها را از زیر بینی بیمار برمیداشتند و بیمار را مدتی به حال خود میگذاشتند ، تا کم کم به حال عادی برگردد . همین که بیمار حال عادی خود را بازمی یافت میگفتند : زارش پایین آمده . چنین کسی شایستگی ورود به گروه اهل هوا و زاری ها را پیدا میکرد و این زار را تا پایان زندگی با خود داشت ، اما میبایست که گه گاه در آیین زار شـرکت نماید . در جریان پایین آمدن زارِ بیمار ، زاریان دیگر که در مراسم حاضر بودند نیز تحریک شده و شروع به حرکات تند و فریادهای مخصوص میکردند . «بابا» یا «ماما» زار با خیزران آنها را کنترل و آرام میکرد .

 شرکت در مراسم زاری ها برای دیگران آزاد بود (به عنوان تماشاچی) اما برای خود زاری ها دارای آداب و رسومی بود که باید رعایت میشد .


1. برای اطلاعات بیشتر از زار به تحقیق جامع نویسنده فقید شادروان غلامحسین ساعدی ، تحت عنوان «اهل هوا» ، از انتشارات امیرکبیر تهران مراجعه شود .

2. کندر = Kondor : ماده ای که از سوختن آن دود سفید بلند میشود .

3. گِشته = Geshtah : ماده ای خوشبو که روی آتش میسوزد و علاوه بر «زار» در مراسم ترحیم ، زیارت اهل قبور نیز میسوزانند .

4. گرهکو = Gorahkoo : ماده ای مرکب از شیره ی خرما ، میخک که در مراسم زار کاربرد ویژه دارد  . 


منبع : کتاب « از بندرجـرون تا بندرعباس » / تألیف احـمد سایبانـی

عـکـس ها از : احـمد بـازمـاندگـان قـشـمـی

گـردآورنـده : مـسـیـح شـغـویـی (چـوکــ بـنـدر)

::. گپ وگویش بندرعباسی | چوک بندر .::

 

مَنارَه





اِی مَنارَه ، مَنارَه داوَرِن

از خونَه در بی ، که دیریا خواهَرِن

ایی جهازُن یکی دوتا سه تا

لِنگِر شُکردی یُ رَفتِن خاجتا

رَفتُم پا بُرکَه مَنارَه داوَرِن

جَهله خُ مِشکَ که دیریا خواهَرِن



تا کِه رَسیدُم وا خورِ خاجِتا

هَر چه نَکِردَم عروس وا مِه نِتا

اِمسال دو سالِن، دِلُم دُمبالِتِن

یارُم نَهُندِن همیشَه یادِتِن

سَر چایِ نابَن دو تا گَک اُمگِتِن

پِستُن زِینی وا ناحَک اُمگِتِن

(نَصرُک)






مِ هنوزا فکر اَکِردم



            http://s1.picofile.com/file/7511057418/320356_182927098509789_150353804_n.jpg

مِ هنوزا فکر اَکِردم

که چطو اَبو یَ خونَه لُو دیریا بسازُم
خونه ای امن و صِمیمی
خونه ای دِنج
که بُبو تنگِ غروبو
موجِ دیریا تو اُتاکِ خوم بیارُم


خونه ای که مرغِ دیریایی بیاتِن
خودِ جفتی وا رو سکفی بی خوشو لونَه بسازن
لونَه شون امن و صمیمی
لونَه شون دنج

مِ هنوزا فکر اَکِردم
که چطو اَبو وا رو موج
وا همی دستُونِ خالی
گُلِ خوشبختی بکارُم
نه که هر گُلی مرادِن
مِ گُلی اَ جنسِ ایثار و وفاداری مَواتِن
گُلی که رو موجِ دیریایی بَشت که
مِ غروبو تو اُتاکِ خوم شَتارُم

خونه ای که فکر اَکِردم
بی خو لو دیریا بسازُم
رو به احساسِ لِطیفِ رفتِنِن قدم قدم تا بی نِهایت
تا همُون جایی که دل بِگِیت بَسِن بُو بربِگردیم
زود بَ تا غروب نبودِن
تا که موج و گُل نهُندن
بربِگردیم
بربِگردیم

خونه ای که فکر اَکردم
شایَ تصویر و خیال بچّگیمِن
شایَ رویایی محالِن
شایَ ای یَ آرزویین که مِ باور ناکُنُم خُو و خیالِن
آرزوی بچّگیمِن
ای دلیلِ زندگیمِن
خونه ای که فکر اَکردم
انتهایِ خستگیمِن

« علی فقیهی»

کلات پرتکالی ون

کلات پرتکالی ون (قلعه پرتغالیها) هرموز



http://s3.picofile.com/file/7511055371/29.jpg

دخت بندر