
بِی هوس بِی تو تارُم
بِی هوس بِی تو تارُم،بِی نَفَس بِی تو تارُم
بَه دو تا مرغِ مُسما،سرِ دست بِی تو تارُم
کُجا چاشت اکُنی چاشتِت بیارُم،بِی نَفَس بِی تو تارُم
بَه دو تا مرغِ مُسما،سرِ دست بِی تو تارُم
حکایت بَر سرِ دندُن و نُنِن،بِی هوس بِی تو تارُم
اگر دندُن نباشه،نُن حَرُمن،بِی هوس بِی تو تارُم
اِی هُوِیل اُ هویل
اِی هُوِیل،اُ هُوِیل
اِی غَمزَه نما،شکر بر لبِ دلبر
اِی شیدا نَما،هَمَش بر لبِ دلبر
ما دو تا خواهانیم
مَرگ از هَم نبینیم
اِی غَمزَه نما،شکر بر لبِ دلبر
اِی شیدا نَما،هَمَش بر لبِ دلبر
(نَصرُک)

خورگو اَ بالا شهرون اباد بخش مرکزی بندر ن ، خُورگو ۶۰ کیلومتری شمال شَرک شهر بندرعباس کِراری گِتن و آب و هوای گرم و خشک ایِشستن. خورگو مجموعه ای از چند آبادی مختلفن که همگی شُ پای کوهی بلند و زیبا واکع بودن که اسموشو به ترتیب کَرارگیری از کِبله به بالا دست عبارتن از بُندر- گاش - شَهرو - گلستان - میامی - ابراهیمی - درجتان - مزراکو- سر گلم - آب کلمو
.
لیلا امیر شکاری
عکس : حسام محمدی

ایقد محو
گپ زدن هسترم که تازه بعد از پارک کردن ، متوجه ماشین پلیس بودم ، امدی
دوتا درجه دار برگه جریمه بارشون ، نگاه نکردن و ریشخند مه نکردن ... تو دل
خو امگو :
- ای بد شانسی ما تمومی اینین ...
از ماشین پیاده بودم امگو :
- جناب

پسین یه روز خوب پاییزی هسته ، هوا ابری و بارون نم نم خاشی شهوند ، یه
نسکافه به خوم اُمرِخته و با کیکی که دادام درست ایکرده مَزه تو رگ . تو
اتاقم پای اینترنت نشترم ، پنجره باز اُمکرده و از صدای بارون لذت مبرده ،
خیلی احساس خوبی
"باش تا صبح دولتت بدمد ..... که این هنوز از نتایج سحر است"
به نظرم جالب هوند ، مواسته دمبال معنی شعر بگردم ....که موبایلم زنگ ایخا
- همه چی آرومه ... من چقد خوشحالم ...( صدای زنگی که بی تلفن میترا امنهاده)
با شنیدن ای آهنگ کیف امکه .. منتظر تلفنش هسترم.... :
- الو سلام میترا خانوم عزیز
- سلام آقا حسام کجایی ، اِمرو زنگ اتنزدن ... دگه تحویل ناگری ...
- امرو خیلی کار امسته ، اتفاقا همی الان مواسته بهت زنگ بزنم خیلی دلم بهت تنگ بودن ....
- خاب حالا ...تعریف الکی مکن .... اگه توا بیای الان سریع بدو ... مم ما و
بپ ما وا هم رفتن طرف " شهرو" حالا حالا ئو هم نتان، حداقل تا ساعت 12 که
برناگردن .
با شنیدن ای گپش حال امکه همه چیز برای یک شو دل انگیز جور هسته ، جواب امدا :
- همی الان یه دوش اگِـرُم اتام چیزی اتناوا ؟
- فقط سر راه دوتا مایی سرخو بِگِه ، تکه نکنت ، بی تو فر موات ، یخو میوه و وسایل سالاد هم بگه ... صبا خاله شو نهوندن
- باشه فقط یه دوش اگرم حداکثر تا 45 دیقه دگه اونجام .
حدودا 4 ماهی شبوده که وا میترا عقد هسترم . ولی خانواده سختگیری شوهسته و
حتی وقتی با هم مواسته بریم صحرا یکی دمبال مون شافرستا. خیلی وقته منتظر
یه موقعیت هستریم که وا هم تنها بشیم . نا سلامتی شرعا و قانونا زن و شو
هستریم .
مه نادونم ای رسم هیش گفتن وا ای هزینه ون سرسام آور که بنیان اینهادن ، یکی مثل مه تا شواسته پول هیش خو جمع بکنت پیرش در هونده .
تقریبا برنامه ریزی موکرده که یه سال دگه هیش بکنیم . ولی که طاقت ایشسته تا اون موقع ....
خلاصه جون خو امشوشت و حسابی ریت امکرد ، ساعت تقریبا حدود 6 شبوده ، تا هوندم از خونه برم در مم ما گیر ایدا :
- حسام ، بره نون بگه بی شوم نون مونین ... بپت اتات نون تازه شوات .
مم ما عادتشن ، هرموقع عجله اته یا یک کار مهمی اته نا تونت کاری دستت ندیت ...
- مه ما برم کار امهه ، بی سامیه بگه بریت
- کار چه اته ؟ ... تو خجالت ناکشی تلو نرگت ...تو ای بارون ، بی دادات
بفرستم در نونوایی؟... بی تو هم اگن مرد ؟ ... چوک گپ موکردن که ایطو جواب
مون هادیت ... اصلن حالا که ایطو بو خودم ارم نون اگرم ... ما وقتی همسن
وسال شما هستریم ...
مم ما خدا عمری شادیت ، وقتی شکفته رو دنده سُک سُک دگه ول کن نهه ، فوری هم غیض شـَگـِه شگو خودم ارم ...
- باش ، ارم ولی فقط تا رسیدم دم در، بیای پایین تحویل بگری ، از ماشین پیاده نابوم و ...
تا اسم ماشین اموا ، صدای سامیه از تو اتاق در هوند :
- ماشینو می خوای چیکار ؟ من لازم دارم . می خوام با شهلا برم بیرون کار دارم...
مم ما که دگه اعصابش حسابی خورد بوده ایگو :
- ای مرد شور تو با این شهلا رو ببرن ، تو دیگه کدوم گوری می خوای بری ...
دوتا لندهور گپ موکردن یکی از یکی تن لش ته ... فقط بلدن هیکل تلو بکنن
...
مه که امدی هوا پسن یواشکی تـُـت خو امگه و از خونه امزه در . در
نونوایی که رسیدم امدی خیلی شلغن اول رفتم بی نوبتی بگرم ، صدای همه در
هوند و امشوکردی آخر صف ...
نون امبرد در خونه و زنگ امزه بی سامیه تا
بیاد نون تحویل بگنت ، (بپ و مم ما تو خونه وا مه بندری گپ شازه ولی وا
سامیه فارسی ، آخرشم نه ما مفهمی دلیلش چن ،نه خودشون !) :
- بیا این نونا رو ببر بده مامان
- الان میام ولی باید منو تا در خونه شهلا اینا برسونی...
- بابا من کار دارم چرا متوجه نیستین ؟
- من که می دونم کارت چیه ، لابد با میترا خانوم قرار داری .
- دارم که دارم .... زود باش بیا برسونمت دیرم شده.
حالا شما فرض بکنی مه از امیرآباد باید به خانوم امرسونده داخل هدیش (با
اون دنگ و فنگش ) بعد رفترم گلشهر خیابون دانشگاه ... ولی چاره ای امنهه ،
بالاخره راضی بودم برم .
از هدیش که در هوندم سریع رفتم طرف بازار مایی
چی و از همو پشت بازار میوه و وسایل سالاد هم امگه . خوشبختانه خیلی اونجا
معطل نبودم فقط تنها مشکلی که امسته ایه که چراغ بنزینم روشن بوده نگاه
ساعت امکه ، یه ربع به 8 بوده ... گذر زمان خیلی سریع هسته و با خوم حساب
امکه اگه برم بنزین بزنم حداکثر نیم ساعته ارسم در خونه شون.
تو پمپ
بنزین خیلی زود تر از اون زمانی که فکرش مکه نوبتم بو خیلی خوشحال هسترم .
فکر مکه دگه مشکلات تموم بودن و احتمالا یه چند ساعتی با خیال راحت اتونم
پیش میترا بشم .....
تو تصورات خوم الان پیش میترا هسترم و گل ماگفت و گل ماشنفت ...
تو حال و هوای خوم هسترم که حواسم به بنزین نهه و امدی که ای دل غافل باک
پر بودن و پولش ابوت 40 تومن . مه که بعد از خرید فقط 13 تومن تو جیبم هسته
... با پمپچی صحبت امکه بنده خدا راضی بو 10 تومن بگنت و کارت و مدارک
ماشین هم ایگه که بقیش بعدا براش ببرم.
خلاصه تو فکر خوم از ای هفت
خوان رستم خلاص بودرم و شوتش امکه به طرف خیابون دانشگاه. بارون شدید ته
بوده و خیابون بوده پر از هو ، صدای جیر جیر برف پاکن ماشین هم رو اعصاب
هسته ، ولی در کل هوای لذت بخشی هسته .... صدای زنگ موبایل به مه سرحال
ایوا
(همه چی آرومه ... من چقد خوشحالم) ...
میترا هسته و طبق
معمول سُک سُک شکه که بیچه ایقد دیر امکردن . در حال توضیح دادن اتفاقات
هسترم که امپیچی تو خیابون دانشگاه و با غرور به میترا امگو :
- عزیزم ، فرش قرمز بکرد که تا 1 دیقه دگه عشقت دم درن ...
- مه اتام تو پنجره کلید اکردم بدو بالا .... آیفون خرابن
- ای بابا ، ای آیفون شما هم همیشه خرابن که ، بزار الان پارک اکنم اتام بالا
( پایان قسمت اول)
.
نویسنده : خالو مجید
عکس : سیاورشن
ساسانیان:
در زمون ساسانیون تجاوز اعراب حجازی به اسکله هون و بنادرون و سواحلون
ایران بالا ایگفت . جالب ته از همه این که با ای همه تجاوز و تصرف شونتونست
به کشم تصرف بکنن .شاهپور دوم ساسانی (ذوالاکتاف
صرف کنن . جزیزه کشم بارم مرکز تجمع لشکریان و ناوگان
هون هسته . همی طو برای عملیات هون لشکرکشی به یمن جزیره کشم یک بندر واسطه
و کانونی بو که تحمع سپاهیان کبل از حرکت به سمت هدف هسته .
زمونی که یمن و سیلان . راه دیریایی ساسانیون به سمت کانتون چین باز بو و
راه گپ دیریای ابریشم و ادویه از چین به هندوچین و از او طرف سیلان هسته که
از کشم و بندر سیراف و از سیراف از طریق زمین به دیریای مدیرترانه و اروپا
ادامه ایشه و تنگه هرمز و جزیره کشم یکی از همون مرکز عمده کنترول مسیر
بزرگ دیریایی و ابریشم و ادویه بودن .
*************************************************
اسلام:
با وجود ایکه مدائن در سال هون 637 میلادی سقوط ایکه در سال 640 میلادی
خوزستان وا تصرف نیروهون اسلام در هوند . اما در دیریا فرماندهون ناوگان
اسلام عملا از نیروهون دیریایی ساسانیون شکست شاخا .
در نتیجه
زرتشتیان که وا دین اسلام تن شانادا اگثرا به جزیره کشم پناهنده بودن و
جزیره کشم مکانی امن هسته برای زردشتیون پناهنده و انها بشتر از یک قران
شوتونست در مقابل لشکر اسلام وستن و نیروهون دیریایی هم تدارک شودیده .
اوشو کمکم توی جزیزه کشم شروع شوکه به کشتی سازی و گرئوه گروه به گجرات
هندوستان مهاجرت شوکه . آتار اتشکده هون متعدد رزتشی تو کشم هنوز به جا
موندن .
زمونی که جزیره کشم توسط لشکریون اسلام فتح بو
دیریانواردون کشم یامهاجرت شوکه یا به دیسن اسلام پناه شوبو . اما کشم هنوز
اهمین خو در کنترول تنکه هرمز حفظ ایکرده . مهاجرت ایرانیون وا سواحل
افریقا و زنگبار از جزیره کشم صورت ایگفت و هر چند اکثرم هاجرین اون شیرازی
هسترن .ساختمان هون باستانی تو زنگبار - پمبا پ مافیا در افریقا که ایران
هون شوساختن از نظر معماری و سازه شباهتی شوخن به ساختمان هون باستانی کشم .
.
گرد اورنده مطلب : احسان رمضانی

با صدای زنگ موبایل ، بیدار بو ، هنوز گیج هسته و اینافهمی چه بودن ،
موبایل همچنان زنگ شخا ... بدون اینکه بلند بشت موبایل ایسید ، نگاه ایکه
ایدی عظیمن :
- الو ....
- الو جمال ، تو هنو خویی ، بیچه گوشی ناسیدی 10 بار زنگ ام
- باش ... باش ... الان ارم ...
- اگـَمو، دوش شو تو عالم مستی یه گپونی راجع به پول تزه منظورت چه هسته ؟
... اگه پک و پولی چیزی اته بگه تا بریم پهلو ایسوف کهره معامله جوش هادیم
... حیفن و ...
- قربانت عظیم ، مه مخلصتم ، فعلا بی خیال مه بش .... تو نادونی چه خویی امدیدن، خیلی سرم درد اکردن ، دوش شو زیاده روی مـُکه...
- اگه حالت خوب نین بیام اتبـبرم دکتر !!
- نه دستت درد نکنت ، دو تا کودئین اخارم خوب ابوت ... فعلا کاری اتنین؟
- نه خدافظ ، فقط سرحال بودی یه زنگی بزن ...
انگار دنیا بهش شداده ، یه نگاهی به پولون که همیطو اطراف کیف رخته ایکه ، از ته دل خنده ایزه و با خودش ایگو :
- چه خو عجیبی ، عین واقعیتَ ، خدایا شکرت ... مه نادونم ای امتحانَ یا تواسته حالم بگری ..... هههه
همو موقع یه زنگ ایزه به کریمی یکی از دوستونش تو تاکسیرانی :
- سلام آقای کریمی خوبی
- سلام آقا جمال گل ، کم پیدایی دگه طرف ما ناهوندی ...
- زیر سایتم ... اگم یه سوال امسته . دوش کسی نهوند بگیت کیفم گم بودن...
- اتفاقا ، یه جوونی هوند بنده خدا خیلی دست و پا خو گم ایکرده ... معلومه
تو کیفش یه چیز خیلی مهمی بودن ... ولی مه شمگو ، اگه تو تاکسی ون ما بشت
خیالت راحت ... چوکون ما آدمون درستی ان حتما پیدا ابوت.... نه که تو ماشین
تو بودن؟!!
- بله ، شماره ای چیزی ایندا؟
- چرا شماره ایدا ولی باید بیای همی جا تا صورت جلسه بکنیم..
- اگه اشکال اینین شمارش هاده خودم زنگش بزنم ، صورت جلسه هم بی خیال بش ، خودت یه جوری ردیفش بکن .... با خود یارو کار امهه .
- خدا بگم چت بکنت باشه ، یاد داشت بکن...
جمال تلفن شهریار ایگه و زنگ ایزه :
- سلام
- سلام ، بفرمایید
- من راننده همون تاکسی هستم که دیروز .....
شهریار که از خوشحالی اینافهمی چه بکنت اینواشت حرف جمال تموم بشت و پری وسط حرفش :
- خدا رو شکر، کیفم پیش شماست ؟
- بله ... آدرس بدین براتون بیارم
- بنده هتل هرمز اقامت دارم اما اگه شما بفرمایید من برسم خدمتتون ....
- نه من تا 1 ساعت دیگه اونجا هستم
- توی لابی هتل منتظرتونم
جمال یه دوش ایگه و صورت خو هم سه تیغ ایکه و یه لباس تر و تمیز ایپوشی و
حسابی افترشیو و ادکلن هم ایزه .... براش خیلی مهم هسته که شیک و مرتب بریت
پیش شهریار.
وقتی رسی به هتل ، از ماشین پیاده بو و دوباره یتا اسپری
از تو داشبورد در ایوارد حسابی خالی ایکه رو جون خو، لباس خو هم مرتب ایکه ،
کیف ایسید و ره توی لابی .
وارد لابی هتل که بو بی شهریار ایدی ،
شهریار هم که خیلی منتظر هسته فوری متوجه جمال بو ، بعد از سلام و احوال
پرسی و تعارفات معمول جمال کیف رو تحویل ایدا ، شهریار که از دیدن کیف خیلی
خوشحال هسته و شواسته یه جوری از جمال تشکر بکنت ، تعارف ایکه یه قهوه وا
هم بخارن و یه گپی هم بزنن ، خیلی تمایل ایشسته با جمال بیشته آشنا بشت .
جمال هم بدش نهوند و قبول ایکه و شروع شکه به صحبت :
- شما بندری ای؟
جمال که خیلی جا ایخارده چون اصلا فکر شنکه شهریار بندری بشت ، ایگو :
- بله .... البته مه بستکی ام ، ولی چند سالین بندرم ، مگه شما هم بندری ای؟
- اِه ، فرق اینین بندر و بستک و لنگه و مینو ، مهم اینکه فرهنگ ای استان
اته ... خیلی راجع به فرهنگ مردم بستک امشنوتن ولی تا حالا نرفتم خیلی دلم
شوات برم ... مه هم بندری ام ولی بزرگ شده تهرانم ...
- جالبن شما تو تهران گپ بودی ، ولی هم بندری خیلی خوب صحبت اکنی هم فارسی که صحبت اکنی اصلا لهجه اتنین...
- اتفاقا هر جا ارم همی اگن ، دست خانوادم درد نکنت که حتی تو تهران هم وا مه بندری گپ شوزدن ....
جمال یاد کیف که و ایگو :
- راستی یه نگاه تو کیف بکنی ببینی پول تون سر جاش بشت...
- شما مگه تو کیف نگاه توکردن که افهمی پول توشن؟
جمال جا ایخا و با خوش ایگو :
- گند اتزه جمال ، چکار اته ای گپون ازنی ... قهوه و کیکت بخا و بره...
ولی سریع به خوش جم ایکه و به رو خو اینوا و ایگو :
- البته مواسته ببینم شماره ای چیزی اگه تو کیف اته بهت زنگ بزنم .. ببخشید کار درستی نمکردن... شرمنده ...
- خیلی جالبن مه تا حالا فکر مکه شما در کیف باز تو نکردن که بر توگردوندن
... خیلی کم پیش اتات همچین آدمی که ایقد بتونت بی خوش کنترل بکنت ...
آفرین باید مجسمه شما از طلا بگرن ... واقعا مه دستت ابوسم
و بلند بو
بی جمال ماچ ایکه ... دوباره با هم صحبت شوکه و شهریار از کارش ایگو ، از
دفتر بندر و قشم ، همیطو از سخت گیری بپش ، شهریار از عصبانیت بپش وقتی
ایفهمیده که کیف گم بودن و عذابی که از دوش تا حالا ایکشیدن ایگو .... جمال
هم از وضعیت زندگیش ایگو ، از دوری از خانوادش .... خلاصه کلی وا هم گپ
شوزه ... ولی جمال راجع به خوی که ایدیده هیچ صحبتی اینکه ...
شهریار برای قدر دانی از جمال ایگو :
- حالا که تو ادونی چه تو کیفن ... هر چی توات بگه به عنوان هدیه تقدیم
بکنم ... حتی اگه بگی تمام پولون تو کیف ماده با کمال میل تدم...
- دستت درد نکنت ، واقعا هر چی بخام مدی؟!
- هو تدم ، به قول چوکو " چکه چه توا " ؟ هههه
- تو کیفت یتا فندک استیل هسته مه خیلی خوشم هوندن ...
شهریار واقعا تعجب ایکرده ایگو :
- مرد حسابی ایهمه پول تو کیفن هیچی اتناوات ؟
- نه ، همو فندک خوبن ... البته اگه مشکلی نین
- مگه سیگاری ای ؟
- نه اتفاقا سیگاری نهم ، ..... فقط از فندکت خوشم هوندن .
شهریار از مناعت طبع جمال لذت شبو ، با خوش فکری ایکه و ایگو :
- باشه ای فندک مال تو ... یه خواهشی اتونم ازت بکنم ؟
- هرچی بشت با کمال میل ...
- همیطو که تمگو ، شرکت ما تو بندر و قشم هم ادامه فعالیت شوا هادیت و ما
برای گردوندن ایجا به یه نفر نیاز موهه که مدیریت بکنت .... و حتما موات
بندری بشت .... اتونی وا ما همکاری بکنی ؟
جمال که از پیشنهاد شهریار شوکه بوده یخو فکر ایکه و ایگو :
- البته بی مه خیلی سعادت بزرگین ، اما مه کجا و مدیریت شرکت وا ای گپی کجا ؟
- مهم نی یاد اگری .... هم زبانت خوبن ، هم بندری ای و از همه مهم ته قابل اطمینانی ... بپ ما هم اگه بفهمت 100% استقبال اکنت ...
جمال از تعریفون شهریار، کِیف شکه ولی به رو خو ایناوا ... با خودش فکر
ایکه تمام مشکلاتش حل ابوت و اگه لایق بشت خوب اتونت پیشرفت بکنت ...
شهریار که معلومه که از ته دل شوات با جمال همکاری بکنت همیطو با شوق و ذوق ادامه ایدا :
- اولش مه خودم اتام بندر و راه تکردم ، بعد کم کم خودت دگه باید بچرخونی
... سه ، چهار ماه دگه هم باید بریم چین بی قرارداد .... پاسپورت که اته ؟
- ب ... بله ... بله .... امهه
- خاب په حلن ...
*******
جمال از هتل در هوند ، با دست چپش فرمون ماشین ایگفته و با دست راستش با
فندک بازی شکه ..... با وجود ایکه شرایطش نسبت به روز قبل هیچ فرقی اینکرده
، احساس شکه خوشبخت ترین آدم روی کره زمینن . با خوش فکر ایکه شاید الان
بهترین دوران زندگی خو تجربه نکردن ... در عرض 24 ساعت به اندازه سالها
تجربه کسب ایکردَه .... فقط یه چیز خیلی ذهنش مشغول ایکرده ..... خودشم
اینافهمی که آخرش بیچه بی شهریار جواب منفی ایدادن ...پایان
.
نویسنده : خالو مجید
(با تشکر از تمام دوستانی که داستان هر چند ضعیف مه رو شوخوند ، نظر شدا و
لایک شوزه . ممنون ابم از دوستانی که صاحب نظرند اگر قابل ادونن با نقدشون
بی ای حقیر راهنمایی بکنن .......... خالو مجید)
.
گپ و گویش
بندرعباسی : خالو مجید عزیز شادت بگردُم وخیلی ممنون اَ شما که زحمتت اتکشی
و ای کصته جالب بی صفحه اترستادی ، کصه خوب ایسته و انشالله همراهی شما وا
ای صفحه ادامه ای بشت ،، البته همیشه شعرون جُون شما زینت بخش ای صفحه
بودی و اعضای صفحه اَ کارون شو اسکبال شو کردی
هنرونی که اگه فکری براش نکنن کم کم از بین اریت
یادش بخیر زمونی مُم گپو به دُختونی شک و وَدو بافتن یاد شَدا اما از دختون امروزی کمتر کسی از ای هنرو ایشستن!
نافهمم حفظ ای هنرون وظیفه کدوم یکی از ارگان های دولتین در کشور های
خلیجی خیلی به هنر های دستی اهمیت ادن چیزی که در استان ما از کم اهمیت
ترین چیزون
.
(چُوک بندر)

جمال شوتش ایکه که بریت طرف انبار و طبق معمول در حال رانندگی وا خوش سُک سُک شکه :
- یک روز بدون مه ناتونن کاری انجام هادن ، ای عظیم کی شوا کار یاد بگنت ،
خدا ادونت ... یتا کارتن شوا جابجا بکنت ، باید حتما نظر مه هم بگنت ...
کم
جمال رسی در انبار هر چی نگاه ایکه ماشین عظیم ایندی....
زنگ ایزه به عظیم :
- کجایی عظیم؟ مه در انبارم
- بدو داخل ...
- اِه ، تو داخلی په ماشینت کم جان ؟
- م..م .. مگه دم در نین ؟
- نه کجا؟ مه که نادیدم ...
جمال متوجه بو عظیم مِن مِن اکردن ایگو:
- چه بودن راستی بگه ... به چه بووش بودی ؟
- نه ... چیزی نین بدو داخل در بازن ...
- در بی چه باز تونهادن ؟
- چقد سوال اکردی ، بدو داخل دگه...
جمال به گپ زدن عظیم مشکوک بو ...
خوب نگاه دور و بر خو ایکه، همه چیز به نظرش غیر عادی شهوند...
کوچه خلوت هسته ، بی بی خیجه که همیشه سر کوچه شنشت و تخمه شفروخت نهسته .
یتا سوپور هم کوچه جارو شزه که تا حالا شی ندیده ، البته لباس نارنجیش هم
نوِ نوَ ، انگار همی الان از تو پلاستیک در شواردن ، جارو هم بلد نهه بزنت و
همیطو فقط جارو خو به زمین شکشیده ، اصلا قیافش از دور داد شزه که یارو
ایکاره نَن ... چند متر او راه ته یتا 405 نوک مدادی پارکَ که کاپوتش بالا
شوزده دو نفر هم دور ماشین شوگفته ، معلومه الکی دست تو ماشین اواردن و
بیشته حواسشو به جمال هسته . همه ایشو تو چند ثانیه بررسی ایکه و متوجه
صدای عظیم بو که شگو :
- الو.. الو... جمال په چه بودی ؟
جمال فوری
گوشی قطع ایکه و آروم از بغل همو ماشین خراب رد بو ، تو آینه حواسش به همو
دو نفر هسته ، تا هوند از کوچه بریت صحرا ، کاپوت ماشین خو شوبست و سوار
ماشین بودن و حرکت شوکه دگه مطمئن بوده که خونه لو رفتن و به عظیم شوگِفتن
.... خیلی ترسیده دو راه بیشتر اینهه ، یا به خوش تسلیم بکنت و یا در بریت
... یهو یاد مواد تو انبار کفت ، با خوش ایگو :
- اگه به خودم تسلیم بکنم ، حتما کلکم کندن .... خیلی وضعم خرابن
جمال تا بخودش هوند ایدی دو تا الگانس با سرعت بهش نزدیک ابودن .... جمال
پا اینها رو گاز و شوتش ایکه و دو تا الگانس وا همو 405 هم دنبالش ...
ایناتونست حواس خو جمع رانندگی بکنت . انگار دنیا رو سری خراب بوده ... دلش شواسته از ته دل گریخ بکنت . با خودش شگو :
- خدایا غلط امکه ، فقط یه فرصت دگه به مه هاده .... مه آخه چه کارم به قاچاق مواد ... ای خدا کمکم بکن ...
صدای آژیر الگانس که حالا دگه خیلی بهش نزدیک بوده به جمال به خودش ایوا ... همیطو که نزدیک شبو تو بلندگو هم اخطار شدا :
- زانتیا ، نگه دار ... زانتیا ...
از تو محله ایکردی رو خیابون اصلی ، چهارراه اول که رسی شانسش ایگه و چراغ
سبز بو ، چهارراه بعدی ایدی چراغ سرخن ... هوند از چراغ رد بکنت ، یتا
موتوری با زن و بچه جلوش سبز بودن ... یا باید به موتور ایزده یا الگانس که
از سمت چپ بهش ایچسپونده ...... در یه لحظه باید تصمیم ایگفته .... فرمون
ایدا رو الگانس و ...
*******
صدای برخورد دو تا ماشین و صدای
ترمز با هم قاطی بوده ... تموم دنیا تاریک بوده و دور سرش شـَچَرخی ،
احساس بی وزنی شکه .... همه چیز در یک لحظه هوند جلو چشمش ، خونه بپش تو
بستک وا اون درختون گارم زنگی و لیموی تو حیاطش .... یادش هوند که چطو وا
هزار بدبختی و پارتی بازی براش تاکسی در شوارده ... یادش هوند وقتی بعد از
چند سال ایتونسته دانشگاه قبول بشت ، چقدر خوشحال هسته .... بی عظیم یادش
هوند ،که چقدر آدم ساده و پاکی هسته...... حوریه که شواسته بی ادامه درسش
بیارتش بندر ..... ولی با پیدا کردن کیف چرمی و پولون توش ، چطو به ای سرعت
همه چیز از بین رفته .... دگه تاکسی خو ایفروخته ..... دانشگاه هم ایناره
..... حتی عظیم هم دگه اون آدم سابق نهه و به ای سرعت عوض بوده ...
صدای آژیر پلیس تو گوشش کم کم گنگ شبو .... همراه با صدای گنگ آژیر احساس
ایکه از یه جایی سقوط نکردن و تو هوا معلقن ، آخرش یه ضربه محکم و ....
(پایان قسمت 5)
خالو مجید
عکس : رهبر امامدادی