گپ و گویش بندرعباسی

زبُن بندری اَدست اَرفتن ....حالا سینگو دِگه خرچنگ اَبودن

گپ و گویش بندرعباسی

زبُن بندری اَدست اَرفتن ....حالا سینگو دِگه خرچنگ اَبودن

غُلُم علی لالکان

زار


http://s3.picofile.com/file/7506157525/402367_468928913141701_1433858729_n.jpg
همچنان زل زده بود به من و داشت مرا باچشم هایش می خورد. چشم هایش سفید سفید بودند. نگاه هیزی داشت وبعضی وقت هاهم چشمک ولبخندی می زد. موهایش پریشان شده بود ودر صورتش ته مانده ها ی آن معجونی که چند روز پیش به تمام بدنش مال
یده بودند دیده می شد و بخصوص آن علامتی که روی پیشانیش رسم کرده بودند، خشک وزشت شده بود. پیراهن سفیدش هم مثل جگر زلیخا پاره پوره شده بود.

بابا زار ازچند روز پیش دستورا کید داده بود که هیچ مردی نباید به اتاق وارد شود. تنها زنها می توانستند، چون بابای زار تشخیص داده بود زاری که دراوحلول کرده یک زار مردانه است واز شرق سواحل آمده که مدتی هم سرگردان بوده. حال چگونه به اینجا آمده وبا او آشنا شده، خدا می دانست. حالا باید چند روزی استراحت کامل می کرد تاخستگی ونگرانی اش بر طرف شود وآن وقت به شرح ماجرا بپردازد.

وقتی به شیرین نگاه می کردم باورم نمی شد این همان شیرینی باشد که تمام محل را با زیبائی خود قرق کرده بود وتمام بچه های محل ردیف و... (؟)
خیلی از مادر ها آرزو می کردند که او عروس خانه شان بشود.

شیرین مثل اسمش شیرین وزیبا بود. توی محله زبان زد خاص وعام بود وبچه های محل روزی نبود که سر او باهم بگو مگوئی نداشته باشند ویا دعوائی راه نیندازند. زن های محل اورا نفرین می کردند وبلای آسمانی می دانستند.
خیلی مهربان بود وبا همه خوش وبش می کرد. ابائی از حرف ها ومتلک هائی که می گفتند نداشت. درآن زمان، خوش وبش کردن یک دختر با پسرها گناه کبیره بود، ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت. گرچه خانواده اش ازرفتار وبرخورد او نا راضی بودند، اما به دخترشان اطمینان کامل داشتند ومی دانستند که او بیدی نیست که به هر بادی بلرزد.

خیلی آزار دهنده بود. چشم هایش دیگرآن زیبائی را نداشت. رنگ صورتش زرد شده بود وسینه هایش هم چون دولخته گوشت شده بودند وسفتی خودشان را از دست داده بودند. موهایش پریشان بود واز شادابی قبل خبری نبود.
پدرش همیشه می گفت:
- یه عمرجون کندم تا به این قامتش رسوندم ، امید داشتم که یارم باشه، نه طناب دارم ، وحالا داره جلو چشام می چزه. این شیرین دیگه آن شیرین نیست!

با مشت چنان به دیوارکوبیدم که دستم خراش برداشت. شیرین از این کارم جیغ کشید وخودم چنان دردی احساس کردم که اشک از چشم هایم جاری شد. خوشبختانه ازجیغ شیرین وناله من کسی با خبر نشد وگرنه واویلا می شد.
کمی بااو شوخی کرد م وپرسیدم : توکجا شیرین و دیدی ، که عاشق او شدی؟
شیرین که آفریقا نبوده. او حتی دو ده اینور و اونور نرفته ، چه رسد به آفریقا !
گذشته ازاین، مگه تو نمی دونستی رحمان عاشق شیرین است؟
با این گفته ی من رویش را بر گرداند ومن فهمیدم که حسود یش شده واخم کرد. به او گفتم: راستش رو بگو! دعاها و وردهای با حبیب تورا آورده یا این که واقعأ عاشق شیرینی؟
لبخندی زد به گونه ای که گویا مرا پرت ا ز معرکه دیده باشد و لابد درذهن خودش گفت: این دیگه کیه، مگه عشق وعاشقی با دعا وجادو وجنبله.

خیزرانی را که بابای زاربالای سراو گذاشته بود برداشتم وآن را دست به دست کردم وباشوخی به طرف او نشانه رفتم. ترسید. خودش راجمع وجور کرد واز حالت قبلی بیرون آمد. دو زانو نشست وسرش را میان دودستش پنهان کرد.
گفتم: نترس! آفریقائی ها که ترسو نیستند.
خیزران را خیلی ملایم روی سرش گذاشتم وبا حالت تهدید گفتم:
راستش رو بگو! چه جوری اومدی اینجا؟ چه جوری دلت اومد که این دخترمعصوم رو...
کار خطر ناکی بود. کافی بود بابای زار ویا یکی از ساکنین خانه می فهمیدند ویا می دیدند. خیلی بد می شد. باحبیب سخت عصبانی می شد ودیگر هیچ وقت مرا در این مراسم راه نمی داد واز همه بد تر، اگر اتفاقی می افتاد تمام کاسه کوزه ها سر من می شکست ونفرین زده می شدم وحتی هزینه وخسارت آن را هم باید خانواده ام پرداخت می کرد.
بعضی مواقع شوخی می تواند کار دست آدم بدهد ولی من جوان بودم وگوشم به این حرفا بدهکار نبود. گرچه ترس ولرز هم داشتم ولی غرور وشیطنت قوی تراز ترس ولرز بود.

هیچ وقت اورا دل گیر وافسرده ندیده بودم. هوای بهاربندر، هوای گشت وگذار و هوای عاشق شدن است. ملس ودل انگیز، بخصوص وقتی که نسیم سهیلی بوزد. لباس خوشرنگی به تن داشت وتورسیاه رنگی با حاشیه منجوق شده بر شانه انداخته بود وسلانه سلانه راه می رفت. انگار کبکی بود که می خرامید. گرچه آن لبخند همیشگی را نداشت ولی همان شیرین بود، چون اسمش شیرین.
با لبخندی سلام کردم. انگار حوصله نداشت. از جِلبیلش* تعریف کردم وپیراهن زیبائی که به تن داشت، اما با نگاهش فهماند که حوصله ی هیچی را ندارد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که اینطور بی حوصله ودمغ شده است. دلم می خواست با او حرف بزنم، مشکلش را بفهمم واگر کمکی از دستم بر آید با دل وجان انجام دهم. ولی توی دلم گفتم: حالابه یک الف بچه کی اعتماد می کنه که مساله ومشکلش رو با او مطرح کنه؟
به نظرم آمد دارد گریه می کند. قطره اشکی ازچشمانش سرازیر شد و بغض برگلویش چنگ انداخت. گریه ازاعماق قلبش بیرون می زد. گریه ای که قلب را آزارمی داد. این گریه بغض انباشته ای بود که مدت ها درخودش نگه داشته بود وبرای کسی خالی نکرده بود وحال داشت خودش را خالی می کرد ومی ریخت همچون دانه ی باران که خودش ومن را خیس می کرد. بهانه ا ی برای حرف زدن پیدا کردم.
گفتم: شیرین چته؟ چرا گریه می کنی؟ با خونه حرفت شده یا پسرای محل تورو اذیت کرده ن؟ چی شده؟ به من اعتماد کن. من با تمام وجود م کمکت می کنم.
با حالت بغض آلود گفت: همه تون سرو ته یه کرباسید! اول حرف ازکمک و دوستی می زنین ولی بعد همه چیز یاد تون می ره. فقط می خواید ...
خیلی ناراحت شدم وبه گونه ای به من برخورد. قدم هایم را آهسته کردم. درحالتی برزخی قرار گرفته بودم. کمی با خود کلنجار رفتم. حرفش خیلی گزنده بود. فکرنمی کردم این برخورد را بخواهد با من داشته باشد زیرا من هیچ وقت مزاحمتی برای او ایجاد نکرده بودم وحتی دورو براو به قول معروف نمی پلکیدم. حتی خودش به چند نفر گفته بود که فلانی با دیگران فرق دارد، ولی این بار نمی دانم چرا این حرف را زد.
غورکردن در موضوعی این چنین دریک زمان کوتاه کمی سخت بود اما خودم را راضی کردم که این حرفش از روی ناراحتی ست ویا اذیت وآزاری که دیده.
وقتی دید که من قدم هایم کند شد وفاصله ای بین خودش ومن احساس کرد برگشت ومکثی کرد و با حالت افسرده گفت: از حرف های من ناراحت شدی؟ بدون تکلف ویا اینکه تعارفی کرده باشم گفتم: آره، حرفت خیلی گزنده بود وبهم برخورد!
اشک مثل باران بهاری از چشمانش شروع به باریدن کرد. می خواست خودش را سبک کند ومن نمی دانستم چه کنم. آیا آغوشم را به رویش بگشایم تا برایش ماوائی باشد، برایش امنیتی باشد یا که تنها نظاره گر بارید ن اشک هایش باشم؟ وامانده بودم ونمی دانستم چه کنم. سنگینی لحظات را احساس می کردم. ترسی مرا فرا گرفته بود. نه ترس از حرف های اوبلکه ترس ازپچ پچ همسایه ها، کنایه ها وبه انگشت نشان دادن ها. اما من منطق لحظه را پذ یرفتم ودرپناه دیوارآغوشم را ماوای او کردم وگفتم: گریه کن. هرچه می خوای گریه کن. گریه تورا سبک می کنه.
پس از این که کمی آرام شد، شروع کرد به صحبت کردن. گفت: تو یه بن بست عجیبی گیر کرده م. مث جوشکی* که تو بارون گیر کرده ونمی تونه پرواز کنه. بارون پرامو خیس کرده. نمی دونم چه کنم.
وباز شروع کرد به گریه کردن ومن نگران او بودم. اگر کسی ما را در آن وضع می دید خیلی بد می شد.
گفتم: گریه نکن، با گریه که کار درست نمی شه، کمی به خودت فکر کن! اگرکسی ما را با این حالت ببینه خیلی بد میشه وخدای نا کرده فکرای بدی خواهند کرد، پاشو بریم یه جای بهتر.

- رحمان مرا تهدید کرده که اگر با او ازدواج نکنم به من زار خواهد داد! گفت رفته پیش باحبیب دعای زار گرفته وکافی ست که آنرا بخواند وشب چهارشنبه یک مرغ سفید را بکشد وبا خون ودعا مخلوط کند و آنرا چهارگوشه ی خانه ی ما بریزد وخود مرغ ... (؟)
خنده ام گرفت. سرم را که پائین بود بلند کردم ونگاهی به او انداختم واو هم مرا نگاه کرد وخیلی جدی وبا ناراحتی از من پرسید: برای چی می خندی؟ و با قسمی که چاشنی حرف هایش کرد گفت:
- راست می گم، عین حقیقته. حرفی رو که او به من گفته دارم به تو می گم و می ترسم ونگرانم که او اینکاررو بکنه ومنو آلوده ی زار کنه ومن مر گ تدریجی خودمو احساس می کنم.
تاثرو درد بزرگی که داشت همراه باغصه هایش درقالب اشک ازچشمان ترسیده اش فرو می ریخت .
- زار به این سادگی نیست که او می گه. اومی خواد تورو بترسونه، همین وبس. تو نباید بترسی. ازهمه مهمتر اینه که این موضوع نباید فکروذهن تورو مغشوش کنه وگر نه خود به خود مبتلا می شی. تا اونجائی که من می دونم باحبیب زار رو بیرون می کنه و هیچ وقت زار رو به کسی نمی دهه. رحمان می خواد تورو با این ترفند رام خودش کنه و واقعا چقدراو باید ریاکار وکثیف باشه که با احساس وروح تو این جوری بازی کنه، وگرنه عشق وعاشقی حدیث فرهاد دارد.

ترس وهراس ذهنش را تسخیر کرده بود ونگرانی درچهره اش نمایان بود؛ ترس از زار، ترس از زندگی و نگرانی از آینده. تاحالا من با چنین مشکلی روبرو نشده بودم. به او چه بگویم. اول که او را نگران دیدم فکر کردم کسی مزاحمتی برایش ایجاد کرده است و می شود با تشری غائله را ختم کرد. فکر نمی کردم که مشکل ومسئله اش زار باشد، آن هم با دعای باحبیب. با هر که می شد طرف شد ولی با باحبیب نه. آن هم من، یک الف بچه ای که نمی دانستم قبله کدام طرف است.
- بگو کمکم می کنی ؟
گفتم: حتمن کمکت می کنم .
شادی درچهره اش نمایان شد. با دست اشک هایش را پاک کرد. وقتی فهمید که واقعا می خواهم کمکش کنم اعتمادش به من بیشتر شد.
گفت: می دانم که مادرت اهل هوا وزار است وبا باحبیب رابطه خوبی دارد. می خواهم تو در این مورد به من کمک کنی. مادرت می تواند با باحبیب صحبت کند تا دعایش را پس بگیرد. هرچقدر پول بخواهد من می دهم، پدرم می دهد.
من رحمان را دوست ندارم. او نیتش پلید است. او جسم مرا می خواهد نه عشق مرا و من نمی توانم. من کس دیگری را می خواهم. ما هر دو یکدیگر را دوست داریم. عاشق همد یگریم وقراراست مادرش را بفرستد خواستگاری. ولی رحمان پایش را کرده توی یک کفش ومی گوید که اگربا او ازدواج نکنم و زن او نشوم روزگارم را سیاه می کند و زار سختی به من می دهد، زار آفریقائی ، زار سوهیلو. من می ترسم ، شب ها خواب ندارم. همه اش کابوس می بینم. یک شب خواب دیدم که زارم گرفته و سروگردن خودم را می جنبانم وچهار دست وپا، عین بچه ها، ازاین گوشه ی اتاق به آن گوشه می روم. جمعیت زیادی بود. همه ی آنها لباس سفید پوشیده بودند ودستار سفیدی برسرانداخته بودند. صورت و قیافه ی آنها معلوم نبود. یگ گروه با دهل های کوچک و بزرگ وخیزران به دست، آهنگ های عجیب وغریبی می خواندند. رحمان درمیان آن جمعیت بود واو هم با گروه همراهی می کرد. آهنگ موزونی بود ولی ازصدا وترانه هیچ چیزی مفهوم نمی شد. زنان ومردان بسیاری در وسط آنها می رقصیدند. رقص معمولی نبود، فقط سرمی جنباندند. همه شان قلیان می کشیدند. بوی مشمئز کننده ای از کشیدن قلیان به مشام می خورد. بعد ازچندی از حال عادی وطبیعی خارج می شدند وبا یک جیغ بلند شروع به سرتکان دادن می کردند.
رحمان با گشته سوز* بطرف من آمد ومن نگا ه حریصش را دیدم. نگاه حریص همه شان که به من زل زده بودند وبا چشم هایشان مرا می خوردند. رحمان نگاه هیزش را همه جا گرداند ودستش را فرو کرد توی سینه ام و پستان های مرا مالش داد ومن چندشم شد. راه گریزی نداشتم. از کار زشت رحمان هیچ احساس خوبی نداشتم، فقط بی زاری. نفرتم به او بیشتر شد وهر چه دست وپا می زدم بیشتر وبیشتر در چنبر آنها فرو می رفتم. رحمان گشته سوز را رها کرد ودستش را بر گردن من حلقه کرد ودوزانو روبروی من نشست وما عین دو قلوها ی بهم چسبیده و جدا نشدنی چنان سررا تکان می دادیم که انگار باد شدیدی که بر ما می وزید ما را می جنباند نه خود ما. احساس منگی به من دست داده بود. نمی دانم ازطعم وبوی آن معجونی بود که رحمان زیر بینی ام گرفته بود یا این که از مالیدن سینه ام بود که رحمان مانند یک حریص گرسنه به آنها چنگ انداخته بود. زانوهایم قدرت نگه داشتن مرا نداشتند. می خواستم بنشینم اما نمی توانستم. سر پا ایستادن هم یک جور بی حرمتی بود، اما مگر حرمتی وجود داشت؟ مگر کار زشت وبی پروای رحمان حرمتی برای من باقی گذاشته بود؟ نمی دانستم چکار کنم. مایوس ودرمانده شده بودم. رحمان عین دیوانه ها شده بود و دیگر آن رحمان چند لحظه قبل نبود. دست هایش دیگرآن قدرت اولیه را نداشتند، شل شده بودند وبجای حلقه ی گردن من روی دو زانویش افتاده بود. مرا با سر دعوت به همراهی می کرد ومن مات ومتحیربودم. ذهن وفکرم دیگر کار نمی کرد. صدا بود وپژواک، پژواک یک همهمه ی نا شناخته ونا مفهوم. همه با هم حرف می زدند. فقط خودشان می فهمیدند چه می گویند. مانده بودم که چه کنم. یکی با گشته سوز پیش آمد و آن را جلوی بینی ام گرفت. رحمان ناراحت شد وگشته سوز را از دست او گرفت وبا الفاظ نا مفهومی به او چیزی گفت واو هم سر اطاعت فرود آورد. بوی کندر وگوره کو* مشام مرا آزار می داد ویک نوع رخوت وبی حسی وجودم را فرا می گرفت. پس از چند لحظه دیگر نفهمیدم چه شد و مثل آنها شروع به سر تکان دادن کردم . توی یک دنیای دیگری رفتم، دنیائی که بادنیای ما فرق داشت.

وقتی موضوع را به مادرم گفتم مادرم تعجب کرد. جوابی برایم نداشت. ازاو خواستم که این موضوع را با کسی درمیان نگذارد. مادرم گرچه زن تحصیل کرده ای نبود، ولی تجربه ی زندگی اوراحسابی پخته کرده بود. متانت او همه ی ما را شیفته اش می کرد. به خودم می بالیدم که چنین مادری دارم، سنگ صبورما بود، سنگ صبور همسایه، فامیل وحتی آن هائی که نمی شناخت. در زندگی خوشی ندیده بود. سن وسالی نداشت که با پدرم ازدواج کرده بود ودو سه بار ازهم طلاق گرفته بودند. دیگر هیچ وقت به خانه بخت نرفت. بقیه عمرش را پای ما نهاد وما هم به هزارو یک دلیل اورا بیشتر پیر وافسرده می کردیم.

مادرنگران شیرین بود چون خودش این درد وزور گوئی ها را تجربه کرده بود ومی دانست که زندگی بدون عشق ودوست داشتن یعنی چه، بخصوص وقتی زور وتهدید درمیان باشد. ترس برش داشته بود که نکند رحمان بلائی سر شیرین بیاورد. همیشه می گفت زن جماعت عین درختی است که همه می خواهند سنگی به آن پرتاب کنند. آدم خرافاتی نبود.
با صدای حزن آلودی گفت: پسرم، اگر می تونی شیرین را بیار خونه تا با او صحبت کنم.

از گرسنگی دلم داشت ضعف می رفت. تکه نانی با شکر وروغن که رویش مالیده بودم به نیش کشیدم و دوان از خانه بیرون رفتم .
بیرون خانه ی شیرین، منتظرنشستم تا شیرین از خانه بیرون بیاید. انتظارم به درازا کشید. دیگر آوازی نمانده بود که برای خود نخوانده باشم. به دنیای خود سفری کردم.

سیزده چهارده سالی داشتم. چند خانه بعد از خانه ی دوستم، خانه ی سر پاسبان ..... بود. دوتا دختر داشت که هر دوشان زیبا بودند. هم سن وسال ما(؟) من بودند. تازه در کتاب ها خوانده بودم که چطور آدم عاشق می شود واصلأ عشق چیست. یک لب خند، یک نگاه ، طپش قلب وهمیشه به او فکر کردن. ومن به قول معروف عاشق شده بودم. هر عصر کارم این بود که دوچرخه ای را که دائیم برایم خریده بود برمی داشتم، گرامافون تپازی را که مال دوستم بود، روی ترک دوچرخه می گذاشتم وبلند گوی آن را با دو کش محکم روی فرمان می بستم وسلانه سلانه دور کوچه ی آنها پرسه می زدم. صدای گرامافون را تا آخرباز می کردم وآهنگ های فیلم هندی سنگام را که عاشقانه بود پخش می کردم. چه خوش بود؛ با یک نگاه ویا یک لبخند عاشق شدن وعاشقی را همین دانستن. وه که چه دنیائی داشتم. غیر ازاین ها چیز دیگری را نمی شناختم وسرمست از آن نگاه ویا لبخند، با یک دنیا انرژی به خانه برمی گشتم.

صدای پایی مرا ازآن حال خوش به در آورد. خودش بود. با دیدنش خوشحال شدم. با لبخند ی گفت:
- دیگه همسایه ها و همه ی شهر می دونن که تو داشتی آواز می خوندی ودور و برخونه ی ما پرسه می زدی. اینکارا چیه که می کنی؟ از تو بعیده حالامن که هیچ.
گفتم: بی خیال این حرفا باش. اگه قرار باشه با حرف این و اون ما زندگی کنیم ول معطلیم. همسایه ها هرچی می خوان بگن. و به شوخی گفتم: چیز بدی که نمی گن. کی از تو بهتر؟ خنده ای کرد و گفت: پس توهم یه چیزت می شه وگرنه این همه ساعت خودتو علاف من نمی کردی!
گفتم: کجاشو دیدی، تازه اول کارمه. آدم عاشق مث گرگ گرسنه اییه که ازاین چیزها نمی ترسه .
خندید وگفت: آدم عاقلی هستی. با زور و تهدید کارت را پیش نمی بری بلکه با حرف های قشنگ طرفو رام میکنی. حالا بگو چکار کردی؟
- مرد و حرفش!
- خوب، صحبت کردی؟
- پس چی! من با مادرم ندارم، گجنیه ی رازمه.
کمی مکث کردم وادای خودشان را در آوردم، وقتی که می خواستند کسی رااذیت کنند، طاقچه بالا به قول معروف می زاشتند،منهم خواستم نازی کرده باشم.
- بگو دق مرگ شدم. نه اون وقت که فرصت نمی دادی من حرف بزنم ونه حالا که لام تا کام به زبون نمی آری. حرف بزن. من به اندازه ی کافی درد وغم دارم .
- مادرم گفت بیارش خونه تا باهاش صحبت کنم. می تونی همین حالا بری وراحت با هم حرف بزنین .

****

رحمان به ظاهر نگران حال شیرین بود ولی ته قلبش راضی بود که به خواسته هایش رسیده و قرار بود بعد از سفره گپ آن دو باهم عروسی کنند. این تصمیم را خانواده ی شیرین، درازای سلامتی شیرین گرفته بودند ولی شیرین مخالف بود وگفته بود مگر رحمان با جنازه ی او وصلت کند.

توی چارتا* چند حصیر بزرگ وخوش رنگ فرش شده بود ودر ته سالن که مشرف به شمال ودریا بود دو سه تا پشتی بزرگ برای شیرین گذاشته بودند.
شب، سنگینی خود را فرود آورده بود. خانه شلوغ بود وهمه دررفت وآمد بودند. پدر شیرین به مهمانان خوش آمد می گفت وبابا و مامای زار در اتاق دیگری برنامه کار را ردیف می کردند. شیرین در اتاق دیگری بود ودیگر آن مالیده های دارورا به صورت نداشت. عصر همان روز اورا با برنامه ی ویژه ای به حمام برده بودند.
منقل بزرگی پر از آتش وذغال درگوشه ای از چارتا گذاشته بودند وچند قلیان به ردیف در کنارآن. سمت دیگر منقل یک سینی بزرگ بود که در آن چند گشته سوز به ردیف چیده بودند. روبروی جای شیرین نوازنده ها بودند که دهل ولیوا* های خودرابه ردیف قرار داده بودند.

ساعت ازنیمه شب گذشته بود، با وجود شلوغی خانه، سایه ی اندوه وغم همه جا بود. شیرین داشت به آنچه که بر او گذشته بود، فکر می کرد، به ادامه زندگی ، به عشق، زار، رحمان، هستی و مرگ، به عزیزی که طراوت نفس هایش جان وروح راصیقل می داد، به فهم خودش، به ستیزی که با خودداشت؛ با مرگ وزندگی . اما فهم ودرکش در هاله ای گرفتار بود که اورا بیشترسوق میداد به تصمیمی که گرفته بود،تصمیم به پایان هستی خویش، واز این تصمیم راضی وراضی بود و نه تنها احساس نگرانی نمی کرد بلکه برعکس رخوت شرینی در او ایجاد شده بود واورا بیشتر تشویق وتقویت می کرد وبه این اعتقاد رسیده بود که: مرگ ، حقیقت عشق را بیشتر بیان می کند .


شیرین بعد از چند صباحی به وعده ی خود وفا کرد ومرگ را پذیرفت نه زور و... وگفته بود که بر مزارم بنویسید؛ «دختری که با مرگ، عشق را معنا کرد.»

اندوه وحسرتی دلم را آزار داد اما این آزاربرایم روشن نبود که از چی هست! از درماندگی ونادانی؟ ویا از اعتقادات بی مهابای اوبه سنت وخانواده بود، که زندگی را چه ساده وارزان فروخت!
غلامرضا دادنهال

جلبیل :یک نوع روسری توری سیاه زری دوزی که زنان در جنوب ایران در خانه می پوشند
جوشک: گنجشک
باحبیب: بابا حبیب
زار: اهل هوا- مراسمی درجنوب ایران که نقل وقول های متفاوتی در باره آن می شود. وبگفته ای ... که سیاهان مهاجر با خود از آفریقا آورده اند و نوعی ازخود بیخود شدن همراه با موزیک و حرکاتی رقص گونه است.
لیوا: ؟ نوعی ساز ضربی ( که آفریقائی ها استفاده می کنند)
سواحل: کشور افریقا
گِشته: معجونی ازکندر وداروهای گیاهی که مثل اسفند دود می کنند.
گشته سوز: ظرفی حلبی ویاسفالی که گشته را در آن می سوزانند.
گوره کو: معجونی ازکندر وداروهای ...
چارتا: ایوان
سفره گپ: سفره بزرگ

نویسنده : غلامرضا دادنهال

کیف چرمی (4)


    http://s3.picofile.com/file/7506155692/564582_374518409287825_379172443_n.jpg
جمال خودش هم اینفهمی چطو تو ای مدت کم تبدیل بودن به یکی از توزیع کننده اون مشروب تو بندر. سرش خیلی شلوغ بوده و کار و کاسبیش هم بد نهه ....
یه شو با عظیم نشترن شوم شاخارده که متوجه بو عظیم یه چیزی شوات بگیت ولی حرف خو نازدن و
حواسش جای دگن ...
جمال برای اینکه فضا رو عوض بکنت ایگو :
- ها چطو عظیم چه اتکه وا شهناز ؟ چند وقتین خبری ازش نین.
- چه ؟ شهناز ؟ ههه ..
- حالا که الحمدالله وضع و اوضاعت رو براهن په بیچه نارفتی وا بپی گپ بزنی ؟
- ای بابا اون موقع که مه پک و پول امنهه ایقد اذیت مه شوکه .... حالا که مه ده تا بهتر از شهناز امستن ، مگه گنوغم برم بی خو گرفتار ای دختکه بکنم ؟
- تو دگه چه آدم نامردی ای تا دو کینی گیرت هوند بی دخت مردم ول اتکه ؟ حالا دگه عشقت که براش تمرد ، بودن دختکه ؟!! بپش اذیتت ایکردن ، شهناز چه گناهی ایشه؟ در ثانی اون هم بپن نگران دخت خوشن حق ایشستن .
- خواهش اکنم تو دگه بی مه نصیحت مکن ، مگه خودت نهستری که شعار تدا ، درس خو نباید ول بکنیم ... په چه بو ؟ بی چه نرفتی دانشگاه ؟
- ای ترم سرمون شلوغ هسته تو که در جریانی ، ترم دگه حتما ارم ، تو هم باید بیای ...
- بی درس سرت شلوغن ، از وقتی با هم کار اکردیم چند دفه رفتی بستک پی بپ و ممت ؟ مگه تو نهستری که تگو اگه کار مون بگنت بی خانوادم اتارم بندر ، موات بی دادام ببرم مدرسه غیرانتفاعی ، فقط بلدی شعار هادی و فکر اکنی خوت بی عیب و ایرادی ...
جمال با اشنوتن گپون عظیم خیلی حالش گفته بو یادش هوند چه قرارونی با خودش اینهاده ولی همش فراموش ایکرده....
عظیم که متوجه بو یخو تند رفتن یه دست ایزه رو شونه جمال ایگو :
- حالا ایناوات ناراحت بشی همه چی درست ابوت . چند وقتن موات راجع به یه موضوعی باهات گپ بزنم . گوشِت وا من یا نه؟
- هو بگه ؟
- به نظرت خومو درآمد مون چطورن؟ خوبن یا باید بیشتر بشت؟
- با ای وضع بازار فعلا خوبن ، ولی 100% باید فکر بیشتر کردن درآمد هم بشیم. حالا برنامت چن؟
- تو کار مشروب که فعلا بهتر از ای نابوت . خودتم خوب ادونی
- درستن ، اتفاقا مه خودمم تو فکر هسترم که مثلا یه مغازه ای چیزی بزنیم در کنارش بد نابوت ...
- بره بابا .... مه نگفتم مشروب درآمدش کمن ، تو نگفتی مغازه .... مه منظورم کار خلافن ، خلاف...
- واضح ته بگه متوجه نابودم ...
- نظرت در مورد مواد چن ؟
جمال که اصلا انتظار چنین حرفی از عظیم اینهه وا عصبانیت ایگو :
- اگه یه بار دگه از ای حرفون بزنی تزنم لهت اکنم ... تو خجالت ناکشی؟ مشروب وا مواد قاطی مکن قضیش فرق اکنت ...
- بابا ، وا عباس دراز گپ امزدن .... همه چی ردیفن .... خوشو اتارن ، خوشو هم ردش اکنن، ما فقط انبار اکنیم . بدون اینکه سرمایه مون درگیر بشت ، یه سود کلان ابریم...
- په بگه ای عباس دراز چطو یدفه از ایرا وا اورا بو .... مه فکر مکه ای فقط مشروب کار اکنت ، دهنش سرویس ، تا دوش هیچی اینهه ...... در هر صورت مه به هیچ عنوان به همچین کاری رضایت نادم اون هم وا عباس دراز ، مگه گنوغم ؟!!.
اون شو عظیم ایقد تو گوش جمال ایخوند که بالاخره با هزار شرط راضی بو در حد کمی همکاری بکنت.
*******
جمال حالا دگه درآمدش خیلی خوب بوده . تاکسی خو ایفروخته و به جاش یتا زانتیا ایخریده ، یتا خونه ویلایی گپ هم ایگفته که بی خانوادش بیارت بندر. بپش بنده خدا حرفی اینهه ولی مم جمال به آپارتمان رضایت اینادا ، هر وقت جمال بهش شگو بیای بندر یه آپارتمان سه خوابه اگریم همه وا هم زندگی اکنیم ، جواب شدا :
- ای نه نه ، مه وا ای همه تیر و تخته و لک و لباس ، تو ای خونه ون چند طبقه جام نابوت ، دست و پای درستی هم مونین که از پله بالا بریم ، هر وقت یک خونه گپ جادار اتگه به ما خبر بکن تا بیایم نه نه ....
اون روز قرار هسته بپ و ممش وا حوریه بیان بندر . جمال شواسته بی ایشون سوپرایز بکنت و ببرت خونه جدید نشون شو هادیت . منتظر تلفن آژانس هسته که آدرس دقیق شادیت دل تو دلش نهه با تمام وجودش احساس غرور و موفقیت شکه .
تو حس خودش هسته که موبایلش زنگ ایخا ، برخلاف تصورش عظیم هسته ، قطع ایکه و جواب ایندا ، دوباره زنگ ایخا .... با ناراحتی گوشی موبایل خو جواب ایدا :
- بله ، عظیم مگه مه نمگو امرو به مه زنگ مزن؟
- کجایی جمال هرجا هستی بدو طرف انبار کارت امهه .
- بابا مه منتظر بپ ما شونم . بعد که رسیدن اتام
- حتما همی الان بدو خیلی مهمن ... معطل مکن
در حال گپ زدن هسته که ایدی پشت خطی ایشه
- عظیم ، ایشون رسیدن الان کلید شون ادم اتام، زودم موا بربگردم گیر ندی ! ....
جمال با خوشحالی ره سر کوچه به استقبال بعد از سلام و احوال پرسی ، کلید خونه تحویل ممش ایدا و علی رغم میلش ره که زود بر بگردت ...

(پایان قسمت 4 )

خالو مجید
عکس : رهبر امامدادی

فرزانه و آلکس).(۲)


http://s3.picofile.com/file/7506154729/133918.jpg
آلکس به خالک ایگوت که صبا صب در کلعه منتظرتوم ؛ ماوا برنگ بندر یه چند روزی اوجا کارموهه و سمت دهاتوی دورو بر باید برنگ سرکشی بکنیم ؛ خالک که ادم وخت شناسی هسته بی الکس اوکی ایداد و الکس بی عایشه ایگت : تو خوبی مه خوبوم ؛
کالک(خالک) هم خوبن و خداحفظی ایکرد و رهت. زن خالک ایگت: بفرما نوکر اجنبی بودن همین دگا .....خالک ایگوت ای زن کارن دگا پ چه بکنوم ؛ برنامه مینو انوسیم بی بهته هر وهت هوندوم وا هم ارنگ پی خاهت...
صبا صب خالک کایک و تشکیلات سفر اماده ایکرد و واگر آلکس و چند سرباز دگا روانه دیریا بودن؛ دیریا خواهره و رونگ هو نشونه ای هسته که تا پیشین وایه بی اسکله نابن برسن چون باد هر صهت بشته شبو..کایک بادبونی و رسته ای زیر نابن رسید و بعد از لنگر کردن و بستن کایک همتا پیاده بودن و به سمت مکصدخو حرکت شوکرد؛ آلکس بی خالک ایگوت که خومو از سمت ایسین و هورمودربطرف کهورستون وتوابع ارنگ و از اون طرف بر اگردیم سورو ...خالک هم ناخدای گروهه و هم راهنما ..چندتا اسب از کبل اماده شوکرده و گروه هشت نفری از طره نابن راهی سفر بودن ..روخونه ن
نابن و طبیعت زیباش بی الکس محو خودش ایکرده و بنگرون زیبا و درختون لور و کرت مث نگینی بر انگشتری خودنمایی شکرد؛ گلموی پر هو و ریغ شفاف کف روخونه مث خوص جلبیل برخ شزد و جاه جاهی الکس شووستاه و چیزی یادداشت شکرد؛ بش روخونه زمینوی کشاورزی زیر کشت گرگا و گزره که با گاچاه و دلو از گلم هو شاکشید؛ تو اون روزگار با اینکه اخر گرما هسته ولی گلمو پر از هو هسترن و دور و برش چنان سبز و پردرخته که چهم هرکسی خیره شکرد.؛آلکس بی گروه دستور ایداد همگی زیر یتا درخت لور نرگت اطراغ بکنن و چیزی بخارن .چارلی یکی از سربازون پرتکالی از مناظر نکاشی شکرد وخالک نون و هرما از پتنگخو در ایوارد و گر الکس شروع ایکرد بی خردن و سرواسر یتا سربازو و مسخره کردن...دانیال سرباز تکریبا مسنی هسته که سیبیلش خیلی نرگته و همیشه سوژه الکسه و خالک هم کم شننهاد........(ادامه شستی)...
.
پاپایا ایلزاده

کیف چرمی (3)



http://s3.picofile.com/file/7506153010/576977_374075162665483_797042549_n.jpg
تو دفترش نشته و پیشنهادون شرکتون چینی بررسی شکه . خیلی وقته که شواسته یه دفتر تو قشم بزنت ولی هردفع یه مشکلی پیش شهوند .ایدفه یه مورد خوب گیرش هونده که خیلی وسوسه انگیز هسته . فکر ایکه هر طور بودن باید دفتر قشم رو راه بکردت .
با خوش ایگو :
- با ای پیشنهاد خوب دگه بابا ناتونت مخالفت بکنت ، ایدفه که رفتم بندر بی تجهیز دفتر، باید دنبال یه دفتر خوب تو قشم هم بشم تا ای معامله از دست نریت ، سود خوبی از توش در اتات ...
شهریار یه جوون بندری هسته که به واسطه تحصیلات و کار بپش و با خانواده تو تهران زندگی شاکه. یه شرکت بازرگانی نسبتا گپ هم شوهسته . از وقتی شهریار کارون شرکت دست ایگفته خیلی پیشرفت شوکرده و بپش هم که ایدیده شهریار خوب شرکت اگردوندن خیلی تو کارش دخالت ایناکه .
البته بپ شهریار که انسان خود ساخته ای هسته و از بچگی وا هزار زحمت شرکت وا اینجا ایرسونده و به خانواده رشد ایداده ، خیلی هم به شهریار رو اینادا و یه موقعی اگه اشتباه شکه خیلی بهش همه چی شگو . مثلا یه دفه که خودش رفته سفر اسپانیا به خاطر سهل انگاری شهریار یتا از چکون شرکت سر موقع پاس نبوده و وقتی از مسافرت هوند خیلی به شهریار گیر ایداده .
به تازگی یتا دفتر گپ و شیک تو بندر شوگفته که در حال آماده کردنش هسترن . شهریار خیلی اسرار ایشسته که یه دفتر تو قشم هم بزنن اما بپش خیلی موافق نهسته و همیشه شگو :
- انشالله دفتر بندر اگه جواب ایدا و جا که ، بعد یه فکری بی قشم هم اکنیم . مگر اینکه یه موقعیتی استثنایی جور بشت.
بالاخره با اسرار زیاد شهریار و پیشنهاد همکاری شرکت چینی که پیش هونده ، موافقت ایکه و کارون راه اندازی دفتر قشم اینها به عهده شهریار.

************
شهریار از فرودگاه مستقیم ره یه سر به دفتر ایزه . وقتی در باز ایکه ایدی کارگرون در حال نصب کاغذ دیواری ان ، از طرح کابینت هم که تازه آماده بوده خوشش هوند ، در کل از کار راضی هسته ولی به روی خودش اینوا و به پیمانکارش ایگو :
- یه ماهن هنو کاعذ دیواری تو نزدن ، کابینتت بد نبودن ، ولی سرعت تو خیلی پایینن ...
صوفی پیمانکار تزئینات دفتر که از دیدن شهریار هم خوشحال هسته هم ترسیده ، ایگو :
- مهندس ، تا جنس مو از تهران رسی خیلی طول ایکشی . پرده هم اگه الان یه پولی هادی سریع اگم بفرستن تا نصب بشت .
- یه دفه بو ما بیایم و تو گپ پول نزنی ؟
- ای بابا مهندس شما خوتو بهته ادونی ای تهرانیون تا پول نقد حواله نکنی هیچ کاری بهت انجام نادن .
- شما هم از بی عرضگی خودتون که تهرانی و ترک و لر سوار تون بودن ، الان خود جنابعالی چندتا نیروی بندری اته ؟
صوفی سرخو زیر ایکردی ایگو :
- بندریون کار بلد نهن
شهریار عصبانی بو ایگو :
- همی چارتا آدم مثل شما بندر شوچرخوندن که الان ای وضع مون ، بندری که شما بشی معلومن که همشهریون تو هیچی نابن . مگه ای استا افغانی که الان اته پارسال کار بلد هسته؟ کارشدادن یاد ایگفتن. اگه یتا بندری هم کنار دستش بنوسی او هم یاد اگنت بی چارتای دگه هم یاد ادیت.
صوفی که خیلی حوصله گپون شهریار اینهه و شواسته هر چی زود ته پول بگنت ایگو :
- شما درست افرمودی ، چشم مهندس سعی اکنم بی بندری خومو هم کار یاد هادیم.
- ای همه گپ امزه ولی کو گوش شنوا .... خا حالا بگه چقد پول توات؟ ..
شهریار یه چک به صوفی ایدا و باز هم بهش توصیه ایکه نیروی بندری استفاده بکنت و از دفتر هوند بیرون .
اول یه سر ره بانک و از حساب ارزی یه مقدار زیادی پول ایسید . باید سریع رفته صرافی پول صرف ایکرده .
- آقا دربست
- کجا ؟
- بلوکی ، چند میری قربان ؟
- سه تومن
- بابا چه خبره ...
- همینه که هست
شهریار که حوصله چونه اینهسته سوار بو و ایگو :
- باشه بریم ولی یه ذره سریع لطفا چون عجله دارم.
راننده یه جوون خوش تیپ و هم سن و سال خودش هسته و از ماشینش معلومه که آدم با سلیقه این . شهریار همیطو زیر چشمی به راننده بررسی شکه ،که راننده ایپرسی :
- دانشجویی ؟
- بله
- اتفاقا منم دانشجو هستم . ترم چندی؟
- چه جالب من ترم سه ام ، شما چی؟
- من این ترم آخرمه . زبان می خونم . شما چی می خونی؟
- آفرین پس تمومی ، من ارشد حقوق می خونم ، البته دانشگاه تهران .
تا شهریار ایگو دانشگاه تهران متوجه راننده بو که به خوش جم ایکه و خجالت ایکشی ، با خودش ایگو:
- کاشکه نمگفته ، بنده خدا کم ایوا ...
شهریار شواسته ادامه هادیت ولی دگه با هم گپی شونزه .
از ماشین پیاده بو و ره به طرف صرافی . دم در صرافی مثل ایکه یه سطل آب یخ رو سری بریزن درجا خشکش ایزه ، متوجه بو کیف چرمی که پولو توش بودن نین ، خیلی ترسیده ..... فوری زنگ ایزه به صوفی:
- سلام صوفی مه کیف خو تو دفتر جا نمنهادن ؟
- سلام مهندس بله ، همو کیف گپو سیاهو که چک توش هسته؟ ادنهادن تو اتاق .
- نه بابا ، کیف چرمی قهوه ای ...
- نه مهندس وقتی رفتی رو کنگت هسته با خوت اتبو
شهریار یادش هوند که بعد از دفتر رفتن بانک . با نا امیدی یه زنگ به بانک هم ایزه و اونجا هم جوابی اینگه . تنها کاری که شتونست بکنت تماس با تاکسیرانی هسته و کلانتری.
حالا تو ش مونده جواب بپ خو چه هادیت 300 هزار درهم پول کمی نهسته....

(پایان قسمت سوم)
.
نویسنده : خالو مجید

کصه فرزو(فرزانه) و آلکس


کیف چرمی (2)



http://s3.picofile.com/file/7506149886/00000000001.jpg
تا در کیف باز ایکه خشکش ایزه ، 3 تا دسته اسکناس 1000 درهمی چشمش ایگه ، چند ثانیه نگاه ایکه و بقیه کیف گشت ... یتا فندک استیل خیلی جون چند تا کاغذ و خودکار ، دو پاکت سیگار و ...
پول و در ایوارد و خوب بهش نگاه ایکه نوِ نو هسته ،
یه حسی ایشسته که خودش اینا فهمی چن ، مخلوطی از حس خوب ، بد یا ترس ...
وسایل خو جم ایکه همش اینِها داخل و درش ایبست .کیف هم ایبو پشت کمد جاسازی ایکه و ره سر کار .
تقریبا سر شوم هسته که تلفنش زنگ ایخا ، عظیم هم کلاسیش تو دانشگاه هسته :
- الو سلام عظیم
- سلام آقا جمال ، امشو برنامت چن؟ تنهایی ؟
- هو، چطو مگه ؟
- حالم گفتـَن، موا باهات گپ بزنم یتا شیشه هم امگفتن با هم بنینیم
- دوباره چه بودن ؟ شهناز سر کارت اینهادن ؟ بابا ولش بکن تو هم .
- هو دگه ، اذیت مکن جمال نیاز امه به گپ زدن.
جمال که ایناتونست به عظیم جواب منفی هادیت ایگو :
- یه ساعت دگه مه خونه ام بدو
هنوز جمال ماشین تو پارکینگ اینزده که عظیم رسی . با هم رفتن بالا و بساط شام خو پهن شوکه
و عظیم شروع ایکه به درد دل :
- مه هر چی اکشیدم از دست بپـِشن . خودی حرفی اینین . اگه یه درآمد درست و حسابی امسته دگه هیچ حرفی شونهه. مشکل مه فقط پولن و بس ، اگه پول امسته ....
- ای بابا تو مشکل از خودتن ...
هنوز گپ خو تموم اینکرده که عظیم پری تو حرفش :
- تو هم مثل بپ ما گیر اتدادن مه اگه مواسته مثل تو بشم خو هیچ . آدم باید یه درآمد درست ایببوت ... مگه تو خودت که مثلا کار اکردی کم گرفتاری اته ؟ هر روز انالیدی ...
جمال که همش تو فکر اون پول و هسته به عظیم ایگو :
- تو اگه یه پول زیادی پیدا بکنی چه اکنی ؟
- ههههه ، ای چه سئوال ... ی تخیلین اپرسیدی ، ما اگه ای شانسون موهسته ....
- نه جدی اگه پیدا بکنی چه اکنی؟
- چه اکنم؟ معلومن ، پهلو ایسوف کهره یتا قایق اُمدیدن ،220 انژکتور ایبستن رو تشت اسکیت ،ترینگ ترینگن ، همش یه سرویس دیریا رفتن ، سر قیمتم ندادن . اولین کاری که اکنم ارم اخرم ، بعد اکردم تو خط مشروب سرویسی خدا تومن کار اکنت....... . مُردم از بس حمالی مَردم امکه ...
- دانشگاه چه اکنی؟
- ههه ، ای بابا تو هم دلت خاشن مه اگه پول امبشت درس ما چه بکنم؟...
اون شو بعد از رفتن عظیم ، جمال دوباره ره سراغ کیف و پولو در ایوارد و ششمارد و با خودش فکر شکه و همو جا خو رَه ...
صبح بلند بو ایدی پولو دور و برش رختن و خودشم حالش خوب نهسته ...
دگه رغبت سرکار رفتن اینهه . خیلی با خودش کلنجار ره ، بالاخره تصمیم خو ایگه . فقط مشکلش ای هسته که ایهمه دِرهم کجا بـِبـَرت صرف بکنت . مسلما تو بندر هر جا ایبرده گیر شکفت . یهو یاد حرف عظیم که ، فکر خوبی هسته . شتونست خرد خرد ، پول خو تبدیل به جنس بکنت و اینجا بفروشد. هم پول خو صرف شکه و هم درآمدش خوب هسته. مشکل بعدیش عظیم هسته که با اینکه آدم کاملا قابل اعتمادی هسته ، جلو دهنش ایناتونست بگنت ولی چاره ای نهه ، آخرش دل یه دل ایکه و زنگ ایزه بی عظیم :
- سلام جمال ، چطو ای موقع زنگ ایزدن؟ دوش خوب خافتی
- سلام ، عظیم هر جا هستی زود بدو کارت امهه
- خیر بشت برنامه چن؟
- امگو زود بدو گپ ول مزن
عظیم بعد از نیم ساعت پیداش بو ....
- چه خبرتن جمال ؟ چه بودن ؟ خیر بشت...
- حرف دوش شوِت یادتن؟
- چه ؟راجع به شهناز؟
- نه بابا ، قایق و دیریا و بار و ...
- هو بیچه مگه؟
- فقط باید قول هادی بین خومو بُمُنت ، خیلی مهمن
عظیم که آدم شوخ طبعی هسته ، با نیشخند ایگو:
- ای بابا ، حالا چه بودن که ایقد نگرانی، مترس بی کسی ناگم دگه چه غلطی اتکردن ؟ راستی بگه ...
- جدی بش عظیم . مه یه پولی دستم هوندن موات یه مقداری امتحانی بریم جنس بیاریم
- اِه ، چقدی ابوت ؟ از کجا اتواردن؟
- چه کار اته فکر کن مال خودمن ... پایه هستی یا نه؟
- مه مخلصتم .... توات همی الان زنگ بزنم ایسوف کهره معامله جوش هادیم؟
(پایان قسمت دوم)
نویسنده : خالو مجید
عکس : عکاسان هرمزگان

بَه دُنیا هر که دل بستی گَنوگِه





یِه دنیا جون و گول و تازَه گَوگِه

یِه دنیا چِف وی آ دنیا هَوو گِه

نصیحت نه،اَگَم ای رو وظیفه

بَه دُنیا هر که دل بستی گَنوگِه


              * * *


نوشتم حال و روزِ خَوه به نامه

که بِی تو زندگی هستی اِدامه

ادامه بِی گلِ نرگس چه سختِه

مِث دردِ که کُوتی تو گِدامه


            * * *


اُمشو ای سرُم خو مِه پَریده

بَختُم به گَمُونم که گَریده

شاید پُر پیمونِت یوسف

جونُم و زبونم اِلریِدِه


            * * *


غمِ دوریِت،تویِ دل پُلُتِی

اَ بَس خَرصُم مِه رِیتی چیم پِدوتِی

دوایِ جادویِ جادوگریِ تو

اِ دوریِ تو لُمبورمُو سُوتِی

       

            * * *


مَزُ کَنچ و وُرست اَی جا نمونی

بِنک پا مَنجَلِ جازِگ به جونی

اَکردی درد دل مردِ فکیره

شُلک ناجیِ ما بو تو گرونی


          * * *


مِهُ و بارُون، مِه وُ نُودُون،مُه وُ تو 

مِهُ و آتِش ،مِه و کودون،مِه وُ تو

اَگی آلمهتری بودِ زمونه

بِبِنگ وا هم دِگه پورون مِه وُ تو


                               ( شعروی رودانی) از شاعر خوبما:یوسف قاسمی