
ظهر تابستونَ، هوا خیلی داغ هسته و کار کاسبی هم خراب.
جمال با بدبختی ماشین ایزه تو پارکینگ و همیطو زیر لو فحش شدا ،خودش هم
اینافهمی به که فحش ادادن ، به سازنده آپارتمان ،به ماشین که فرمونش
ایناچرخی ، به خودش یا ...
از حموم که د
هر وقت مم و بپش از بستک شاهوند یه مشتی خوردنی و خرت و پرت براش شاوارده که البته نصف بیشترش هم اصلا به کار جمال ایناهوند .
بعد از خاردن لوبیا به خودش ایکردی روی تخت که سر ظهر یه چرتی بزنت. خیلی
فکرش مشغول هسته .فکر نه نه و باباش و خرج مدرسه دادای کوچکش حوریه ، خرجون
سر برج خودش و کرایه خونه و هزینه دانشگاه هزار فکر دگه ....
یه مدتی
پـِـل ایزه تو تخت احساس شکه اصلا نخافتن یه نگاه به ساعت ایکه ایدی ساعت
4:30 پسینن و الان بیش از دوساعتن که خافتن . با هزار زور و ضرب به خو از
تخت ایکند و رفت سر کار.
***********
- آقا دربست
- کجا ؟
- بلوکی ، چند میری قربان ؟
- سه تومن
- بابا چه خبره ...
- همینه که هست
- باشه بریم ولی یه ذره سریع لطفا چون عجله دارم
جمال تو دل خو ایگو : ای روزو همه عجله شوهه...
مسافرش یه جوون نسبتا توپر و خوش لباس با مود مرتب و خوش برخورد با یه کیف
چرمی تو دستش . با اینکه عرق ایکرده ولی جونش بوی ادکلن خوبی شدا.
جمال با لحنی مودبانه ایپرسی :
- دانشجویی ؟
- بله
- اتفاقا منم دانشجو هستم . ترم چندی؟
- چه جالب من ترم سه ام ، شما چی؟
جمال خوشحال بو و با غرور ایگو :
- من این ترم آخرمه . زبان می خونم . شما چی می خونی؟
- آفرین پس تمومی ، من ارشد حقوق می خونم ، البته دانشگاه تهران .
تا ایگو ارشد دانشگاه تهران ، جمال یخو خجالت ایکشی ،دست و پا خو جم ایکه و آروم ایگو :
- موفق باشی .
**********
جمال یه نگاه به ساعت خو ایکه تقریبا 6:30 هسته ولی هوا هنوز روشنه .
- آقا مستقیم
- بفرما
تا مسافرنشت تو ماشین متوجه یه کیف چرمی بو،
- آقا این کیف مال شماست
جمال تا کیف ایدی یاد همو مسافر دانشجو کـَه ، فوری و بدون مکث ایگو:
- بله مال منه .
شو که رسی خونه پول خو ششمارد ، او شو کاسبی بد نهه . بی خوش یتا پیتزا
ایگفته وا دو سه قوطی آبجو تگری. کنترل تلویزیون ایسید و همیطو که آبجو
شخارده بی هدف کانال عوض شکه. همه فکرش مشغول کیف هسته. خیلی با خوش کلنجار
ره که تو کیــف نگاه بکنت یا نه.
صبح که بلند بو ایدی تلویزیون روشنن ، سرش درد شکه دو تا کودیین ایکردی بالا و ره سرکار.
فکر کیف کلافه شیکرده . با خودش شگو:
- مه که معلوم نین به یارو صاحب کیف پیدا بکنم . در ثانی معلوم نی تو کیف چن ؟ شاید سر بریده توش بشت . بالاخره بی خوش مجاب ایکه...
تقریبا ساعت 10 شبوده که برگشت خونه و سریع ره سراغ کیف ...
(پایان قسمت اول)
خالو مجید
عکس :عکاسان هرمزگان

قراربودشب پنجه باشیم ، مادرازکله سحرکه بیدار شده بود ، مشغول جمع
کردن وبسته بندی بود ، آرام وقراری نداشت ، یک پایش تو آشپزخانه و پای
دیگرش توی اتاق دیگر وجمع کردن وسائل برای پنجه . بهش گفته بودم که من
مهمان دارم واین
تازه با پگاه اشنا شده بودم ، یکی دوسالی از من بزرگتر بود. ، با
ادبیات آشنا بود.وطبع شعرونویسندگی داشت . خیلی مهربان وکمی خجالتی بود ، و
با هرصحبتی لب خند ملیحی به همراه داشت . سال دوم دبیرستان بود وادبیات می
خواند.
عصرجمعه بود که همه دسته از هر محله ومنطقه ای راه
افتاده بودند . قرار همگی آنها، چهار راه رهداری (چهارراه ایسنی هم می
گفتند ) بود که سرساعت مقررباید همه انجا حاضرمی شدند. واز آنجا با گروه
موزیک ، لیوا ورقص کنان ، بصورت گروه کُر ، بطرف پنجه حرکت می کردند. خیلی
جالب ودیدنی بود برای کسانی که اولین بار با این گروه آشنا می شدند وحرکت
ورقص موزونی آنها که با آهنگ وریتم تنظیم می شد ، می دیدند.
ازکمرکش چهار ایسنی که بگذری ، بقعه وگنبد پنجه که دربالای یک صخره بسیار
بلند قرار دارد نمایان می شود. صخره ها و... راه را برای رفتن به پنجه نشان
می دهند.
. صدای موزیک وبالا وپائین شدن خیزران * با حبیب که
رهبری گروه را بعهده داشت ، نظم موزونی به گروه میداد وجواب تانی دار گروه
که حالت گروه کر را داشت ، جلوه دیگری به تماشاگر وتماشاچی میداد.
پگاه برایش خیلی جالب وزیبا بود،دیدن این برنامه وهماهنگ بودن تمام
گروه چه در رقص وچه در جواب دادن ومحو تماشا وسرا پا گوش بود.
صدای
خواننده ، که اهنگ چشمان مریم را می خواند ، تصویرزیبائی از مریم وهمه
دخترا ن سبزه روی بندر منعکس می کرد ، که خودرا برای یک دیدار سرنوشت ساز
آماده می کردند. به تصویر کشیدن ووسمه کردن ابرو، وان هم سرمه ای سیاه ،
زیبائی دوچندان به دل می نشاند، که هر جوانی ، آرزوی وصل آن سبزه روها را
در سر می پروراند واین مریم کدام یک ازین سبزروهای جمع بود، نمی توانستی
اورا به انگشت نشان دهی وتنها با دل بود که می توانستی به گوئی آن است!
زیرایک از یک زیباتر وخوشروتر بودند. این مریمی که وسمه ، چشم هایش ورد
زبان همه ی آنهاست ، کی بود؟ واین نصروک ... ازکدام مریم به این زیبائی ،
این تصنیف راسروده بود، که نگاه ها را خیال می کرد ،وخیال رادرتو پرواز می
داد، وتوراسرمست ازاین همه زیبائی کاروزنده بودن دل ها می کرد.
بیچاره پگاه که سرمست وسرحال ازاین شوری که برپاشده بود، درسربه چه می
اندیشید وبه کدام این سبزه روهارا؟ وکدامشان را می خواست به تصویر بکشد، تا
دل آرام شود، وشعفی برجان نشنید، وبر اوباز بخواند، ای سبزه رووسپیده دل ،
باتوخواهم آمد ، تا آنجائی که دل باشد، به بزرگی کلام وهمه ی محبت، که
تقسیم کردنش آسان نیست .
برای اینکه راه کوتاه تر شودوهمچنین گروه
وهمراه کنندگان خسته نشوند، ابزارهای متعددی در این مسیر راه به کار گرفته
می شد ، موزیک از لیوا ، به دهل وکسروجفتی تبدیل می شود. دوستک مرد توانمند
جفتی شهر ، دست به جفتی می برد وبا آن الحان وصدائی که ازجفتی در می آورد ،
همه را محوکار خود می کند. تغیری در برنامه وراندمان کار پیش نمی آید ،
فقط شکل کار موزیک عوض شده ، گروه با تائنی به راه خود ادامه می دهد .
اعضای گروه که با لباس های مخصوص نوازندگان را همراهی می کنند وجمعیت
که در مسیرراه به گروه می پیوند ند ، صف را دوچندان متنوع تر می شود.
مردان گروه که لباس سفید، به شکل دشداشه ودستارقشنگی و چفیه ای به سر
دارند . وزنان گروه هم ملبس به لباس زیبائی هستند که به کندوره معروف است ،
لباسی است سرا پا بلند که در وسط آن به انواع زر وپولک مزین شده وتور سیاه
رنگی که با پولک های سفید وقرمزونیله*که درلبه های انهاگلدوزی شده به روی
سر بصورت کول* حمایل کرده. این حمایل به آنها زیبائی خاصی می داد ، وآن
صندل ها که راه رفتن را خرامان می کرد.
صدا ی موسیقی خط راه را می پوشاند تا راه کوتاه شود.
دوستک ، بوم ساعتی * را به تصویرجفتی می کشاند وزنان باقهقه وخنده ودو
تخته کوچکی که آهنگ را بیشتر موزون می کرد ، جواب می دادند.
آنها
با همین شادی می رفتند، که سه شب تمام غم های سال فراموش کنند، وزندگی
دیگری را داشته باشند ، دور ازهمه درد ورنج وغمی که داشتند، وهمه
آنهارادرخانه هایشان جا گذاشته بودند.
زمان ، زمان خوشحالی وشادی است، زمان غربال غم ها، زمان پیوستن ونه گسستن ، زمان جان شدن وبهم اندیشیدن .
هوای ملس بهار، به جان ها ،جان تازه ای می بخشید وموسیقی ،دراین فضا ،
دل انگیز تر می کرد، خورشید گرچه گرما ی خودش را داشت ، ولی تف آن گرفته
شده بود، بوی سمسول * وگل ِ رس ، که از تبخیرآب برصخره ها ، بجا مانده بود،
سرمای دل انگیزی بر جان می نشاند، وبهار با تمام ابعادش را احساس می کردی.
پنجه وشبهایش ، همش شادی است وولوله . ازبالای آن صخره تمام چشم انداز
شهر را می توانستی ببنی. وچه زبیابود شهردرشب ، با ان چل چراغهائی که هم
شهر روشن کرده بود وهم آن ...
بشیردست به کَسرِ می شود، وچند تلنگر
محکم به آن می زند، تا از صدایش مطمعن باشد ، که همان صدائی دارد که خود
می خواست ، یا آنکه ، باید طناب کسرِ را بکشد ، تا آن صدای مورد دل خواهشرا
پیدا کند. کسربا صدایش جواب مثبت می دهد، ونیازی به کشیدن طناب را ندارد.
باحبیب ودوستک درست وحسابی خودرا ساخته اند. شب زیبائی خودرا دارد،
نور چراغهای گازی ولامپ های پر نور گنبد ، که به چند رنگ آذین است ،زیبائی
را دو چندان کرده بود ، صدای ام کلثوم وعبدل الحلیم حافظ که از نوار پخش
میشد ناله شب را بیشتر می کرد، . در هرگوشه وکنار که نگاه می کردی ، پچ پچ
بود وخنده وبساط خوشحالی ، وگوشه های دنج هم جای عاشقان جوان بود، که سر بر
بال هم گذاشته بودند ، وقصه ی نارنج وترنج برای هم می گفتند.
از خواب خبری نبود ، همه پاسدارموسیقی بودند ، وزنده دل وزنده داری .
پگاه نگاه تحسین آمیزی به من می کند ومی گوید معرکه است . ذهنم قلقلک می شود.
ماه چنان خود را آراسته بود،که گوئی آن سبزه روی زیبای گروه است ، که
وسمه وسرمه ای برچشم وابرو کشیده وان جلبیل * خووس دار* وتنبان زک زیکیش
وکندوره قشنگی که برتن دارد، تمام جوانان را به خود مجذوب کرده است وهمه را
به تماشای خود فرا می خواند. انگارهمان مریم است که تمام قد درماه نشسته و
نصروک اورا به تصویر کشیده بود ، می باشد.
صدای کسر وجفتی شب
را بیقرارخود میکند،ودردلها آتش روشن می گردد، جان می گیرد، شعله می کشد.
وحسادت وکینه برون می گردد. چشم گوئی ، که انگار نگاه است ، که برجان می
زند. تف سوزانی احساس می شود،شقایق است ، نه اطلسی های باغ جان است که به
گل نشسته اند، چه زیباست .من و پگاه به پا می نیشنم .
نفس گوئی ، که اخرست ، ودیگر هرگز نخواهد دمید ، شوری آب دهن ، انگار
همش نمک است که سال ها درآب خیس خورده است ، توگوئی طوفانی شده ، در دل
وروح ، نه ملسی نازکی است که بر دل وروح می وزد ، تا خنکایش دل وروح را
شاداب سازد، ودل های
غبارگرفته را به تکاند، همچون بهار که زمین
سرماخورده راشخم می زند، تا شکفته وشکوفا گردد، دل ها هم شخم می خورند. من
وپگاه سرمست زمان وشبیم ونگاه برآن سبزه رویانی که باکندورهای زیباوجلبیل
خوس دارخود، آتش بیارمعرکه دل بودند، وبا خنده های ملیح وبعضی مواقعه قهقه
های بلند خود ، شوروشوقی دیگر. لطافت صحبت که از روی سادگی وصداقت گفته
میشد، ودر برخی باعشوه وطنازی همراه بود وبوسه دادن های مخفی ، دور از چشم
انظار بیانگرهمان حجب وحیائی بود، که هنوز فرهنگ شهری ، ویا بقول امروزی ها
مدرن نشده بود.
خواب در آن شب جائی نداشت وشمع روشن دل ، خیال خاموشی را ، وصبح را جار می زد که نه وقت دمیدن است ، وقت جان گرفتن جان هاست .
.
پنجه در ایام بهار ، جای دلداگان جوان می شود، وبدر کردن کینه ونفرت
ازخود. چه دل هائی که درآنجا طپش خودرا آغاز نمی کند وچه جان هائی که
درآنجا یکی نمیشود، دوستی ها جان می گیرد ،ودیوارجدائی برداشته
میشود،ظاهروباطن زندگی عیان میشود، وهرکس همه را به لقمه نان خود دعوت می
کند. بساط اجیل وشرینی که بیانگرفراخواندن همدیگربرای اشنائی بیشترومهرورزی
می باشد، درتمام گوشه وکنارپهن است ، وهمه بکاری مشغولند ، وهیچ کس زانوی
غم را بغل نمی کند ، عده ای به آشپزی وگروه دیگربه ورق بازی ودلمو* ودرگوشه
های دنج هم می بینی که جوانان شانس زندگی خودرا امتحان می کنند.
پنجه زیارتگاه دل هاست ونه زیارتگاه دردها !
با حبیب ، لباس سفیدی به تن دارد، ودرآن جمع قابل احترام همه می باشد
،ومی توان گفت، که بزرگ جمع است ، امابزرگی که از همه کوچکتر است ، مردی
است متین وبی غرور، خوش سخن ودنیا دیده ، با هرکس به زبان خودش حرف می زند،
بزرگ وکوچک فرق نمی کند ، برای همه حرف دارد.
همه منتظرند که گوزی
* شروع شود، اما نه گوزی زار ، بلکه گوزی موسیقی ، گازی لیوا ، گازی جان
ودل . گازی دل شوریده هائی که می خواهند سه شب تمام درآنجا بخوانند وبرقصند
،ودور از همه ی درد ها ، به نوروز وبهار خوش آمد بگویند.
گرچه در
روز آخر ، به زیبائی ونظم روز اول نیست ، ولی روال کار برهمان منظر است ،
اما با خاطره های تلخ وشرینی که در این سه شبانه روز برای هر کس پیش آمده ،
واز همه مهمتر این جوانان وسبزه روها هستند ، که می باید کاشته های خودرا
درو کنند.
و من وپگاه، که حیران وهرکدام در باور خود...
خیزران : مشابه چوب تعلیم می باشد
نیله : آبی
بوم : یک نوع موتور لنج بزرگ می باشد
بوم ساعتی : موتورلنجی که ساعت درآن کارگذاشته اند (واین بوم برای
اولین بارکه آمده بود بندر ونصروک ترانه سرای محبوب آن زمان ، ترانه ای با
همین نام سروده )
جلبیل : روسری
خووس :نوار
گوزی(گازی) : بازی
کول : روسری
ایسین : یکی از روستاهای بندرعباس است (چهاراه ایسنی ، راهی که قافله های آن زمان با ... به بندر وارد می شدند.
دلمو : یک نوع بازی است
نویسنده : غلامرضا دادنهال
عکس : تزئینی


زندگی چن؟ یه چیچیکا، یه قصه اِن ، یه خاطرَن ، که بُن اگنت، روشن اَبوت ،
پر اکشت ، اَرِیت تا آسمون ، ازاُ جا ول ابوت ، اتاتن رو ی زمین. زندگی
بگه چن؟ زمون بچه گی، هفت سالگی، مدرسه ودرس ومشق ، گاُزی کَل سوارا، اوستم
چه خونه ، ماش
گپ اَبی وگپ تر ابی، صبوری وکافه غدیر، پای خضر، لوو دریا، بت گوورُن ، ابرام عزیز، شعرون زیبائی که شخوند.
لو دریا مَدَ سن، باشعرجونش:
نَموندِن از دوش وپریر خار وپتَنگ
بُخوارن بادل خاش
نکنن وا خوشو جنگ .
وعزیزی دگه ، اُن پگاه ، توی اُن سالُن غریب وزمانی که بِی خوش آزار ایداد. همه شون از دل شا گو.
بُن ابوت ، گُراَگنت ، روشن ابوت ،ای خاطره، ای زندگی، به کجا!؟ به غدیر،
لو دریا، گپ فوتبال، شوت صالح وعزیز، گاُزی نور با تاج، کافه اشرف وسمبوسه،
تا اتات سیزده بدر، پنجه علی، شوُو لیوا، دهل وزار، کسر اولا وبشیر و گروه
کَتِ کینگ. جلو مدرسه دوختون، ردیف صف مابست. دَنگ ماگُ ولبخند ما زد بِی
دُختُن. دلمون خاشَ که نگاهی شا که، یا فحشی شا دا، چرخ رالی که نیکرو
ایهَسته، از ایسین تا بندر شَهوند. علی خان که تاتر گاُزی شکه، رَ و د گه
آواز ایخوند. وجمال که پیله ایکرده به حسن، که یه آواز بُخون، وحسن بی چاره
که شگو مه شاعرُم!
همه شون وهمه مون، آه چه زیبا هسته لو خور، پای
منجل، خرما وهرده، قصه ون مم گپو، توشووُن زمستون پای منقل و خرما بریز،
وممد که شَره سیزده بدر، وپوتنگی زیر بغل، که سوار، واضغر که چه جون بازی
شکه.
آه ، چه جونِن ای خاطره ، شوون گرما، سینما شل کن، فیلم هندی، بعد
که سینماصحراپاایگه، یک بلیط و دوسانس، زیر کُلر، فیلم چِن !؟ خوُو بگه،
که چه شچسبید.
زندگی چن؟ بِگه نه همی شونن؟ عاشق اَ بی ، توی خیابون ،
توی شهر، جلو مدرسه هیفده دی ، صبح تاشم پرسه ما زَ، که بیان اَن د ُختون ،
نامه ما داد بِی هم دگه ، گل ما گو و گل ما شنوت . چه خاشَ اُن روزُن. پای
بُلوار، توی سرریغ ، لوُو دریا، توی اُ خاکُن ما نشت ، مست ما کِه ، بِی
هم آواز ما خوند. گل مریم ، گل ناز .
چه خاشَ وقتی که حیش شَبو، باسنک
وجماز ودهل. خندغن با کیکنگ پشت سردوماد شارَه. نوعروسُن چِکدر ناز شا که.
خنچه شا برد لوُو هوُو وما چه قد پول ماچی، نقل که مگه . تو دلِمُن قند هوو
شَبو. کی اَبو نوبت ما ، که بریم سرهوو. آخ که مگه ، پای منبر، واحد سینه
زنی ، شوو عاشورا که ما هوند، دل که تو دلمو نَهَه. واحد وسینه گپ ، نه به
خاطر حسین بلکه به خاطراُن زیبا، که نشته روبرو، هی بلند سینه بزن ، تا
بگینتن چطورعاشقیش سینه ازنت .
چه خاشَ محله کرتی، دنبال علم رفتن و چق
چکو، چه خاشَ بابا غلُم، گاَزی دل لیما. چه خاشه، دل عاشق ، دل شیره، پشت
خونه پرسه ما زه ، که نگاه بکنت از پنجره یا بیات در تنور که نون بخرت.
آخه زندگی بِگه چن ؟! غیر ازایشُنن بگَه؟ گپ اَبی ، کوچک ابی ، پراَگری ،
تا اَرسی بی همون که توات، یاکه نارسی. یکی دگه. بالا اری ، زیر إتی. تآ
اسمون ، توکهکشُن، ر وی زمین. هر چی شوات بَشِت اَبوت، بله إبوت. با یک کمی
صبر ویک کمی فکر .
بن مُگه، گُر مُگه ، قد مُکشی تا که هُندیم توی
سیاست وکتاب ، همه ی چوکُنِ خُب ، دورهم جَم ما بود. یکی از فقر شَگو، دگری
ا زبی پولی. چه گوارا چه بزرگ ، فیدل وکوبا چه شُکه. کی اَ بو ما هم مثل
اوشُ بشیم !؟ ، شوروی که مگه ، بپ مونه. چه زمُنی وچه خُب. یاد اُن سالو
بخیر.
قصه و شعر چه زیبا هسته ، توی بت ، ابرام باگیتارش چه شَکه ،
نصرُک وزیبا چه شازه ، شریفه ورحیم چه شا گو، همه از استقلال وآزادی شاگو،
همه از خُب بودن مردم شا گو. چه مو که وا خومون. کاموس از مشاع وشورا گَپ
شزه ونصیراز اعتصاب .
وصالح وخلیل ..... وچن تای ذگه چوکُن خوب ،
و...... که شَهُند صحبت از کار فرهنگی ما که ، چه کتابُنی که بِی هم موندا،
چه کتا بنی که باهم مو نخُند. وچه عهدونی که با هم مو نبست .!
سال بد سال حساب ، سال خوب سال کتاب.
پا ی خضر ما نشت ، شوو و ماه ، اشرف از نوری شَخُند. ابرام ازغصه شخُند.
بحث جونی که موهسته با ابرام سرفکر. چه کدر بی هم دگه نیش مازه. چه کدر به
هم دگه کمک ما که، که یاد بگریم .
سالُن خوبی هسته اُن سالن. حیف
وافسوس که اَ هم جدا بودیم. یکی مشرق ، یکی مغرب ، یکی دِگه شهید عشق. چه
جوانُونی که شهید بودن. یادشُن یاد ، نُمشن شاد، روحِشُن پا ک .
زندگی چن !؟ همی گذشتَه و خاطرَه و .... حالا ازحال وآینده بگه ، بسن ای گذشته ون ، گرچه جونن همه ای خاطره ون .
باز موات وا هم بشیم ، یارو.... بشیم ، گاُزی نو بکنیم ، شهرمون آباد بشت ، ایران مون آزاد بشت،
نَبوتن زندُن ودار ، نریم ما به راه دور!! .
مطلب از : Kaveh Dadnahal

تو روزگار کدیم گندم و جو خوراک اصلی مردوم بودی .؛ سرتاسر استان کشت گندم دیم رواج ایشسته و ایطو که کدیمیو اگن بعلت خش باون بودن او سالو مردم به کشت غلات اهمیت شاداد یکی از یادگارون کدیم هوواد هاشون که طره چاستونن و بعلت وجود جریان هو آسیو(اس

شعر بندری یا بهته بگیم هرمزگانی خیلی قدمت ایهستن. از زمونی که نصرک
اولین شعرون خو ایگفت که با ابرام منصفی به اوج رسی. و بعدا توسط صالح
سنگبر ادامه پیدا ایکه، البته در حجم نه در محتوا. چوت شعرون بعد از ابرام ی
ه بندری چه در شکل کوتاهش یا بلند اشاره بکینم چون
داستان بندری هنوز به پای شعر بندری که نارست هیچی تازه به جرات اتونیم
ادعا بکینم که اصلا وجود اینین. نه اینکه تو بندر و خارج از بندر داستان
نویس مونین منظور این که هنوز کسی که بتونت به لهجه بندری کصه ای بنویسد که
مورد توجه کرار بگنت و از لحاظ ساختاری بشت اسمش داستان کوتاه یا بلند
بنوسی مونین یا حداقل مه امندیدن. و داستان فاتک با همه نقاط قوت و ضعفون
اتونت یک شروعی بشت یعنی بزبان دگه مشوق یا سرآغازی بشت تا کسونی که
استعداد شوهستن بتونن خوشی و ناخوشی مردم هرمزگان به تصویر بکشن تا با
ایکار دو نشون بزنن. هم به غنای فرهنگ و لهجه بندری(لهجه بندری بمعنای لهجه
هرمزگانی امگفتن) اضافه بکنت و هم به موندگاری لهجه بندری کمک بکنت. چون
هر زبونی که تداوم و غنا پیدا نکنت مورد هجوم زبونون دگه کرار اگنت و
خودبخود از بین اریت. همو طوری که سازمان ملل دوسه سال کبل اعلام ایکه که
بیش از 2700 زبون زنده دنیا حالا دگه زنده نهن و از بین رفتن.
و کصه
فاتک اتونم بگم که نه تنها درنوع خود بی نظیره بلکه ثابت ایکه اگه کسی حرفی
بی گفتن ای بشت صد درصد مخاطب خودی پیدا اکنت و کصه فاتک ازای لحاظ واقعا
یک نقطه عطفی بشمار ارت با 2015 لایک برای کل کصه یعنی بطور متوسط 125 لایک
برای هر قسمتش. با درنظر گفتن ای موضوع که حدود 10 تا 15 درصد هم که بطور
عام اخونن ولی لایک نازنن.
و از همی جا از اساتیدی مثل آقای ذاکری
خواهش موهستن که با نظرات کارشناسی خودش و نقد و بررسی کصعه فاتک به گسترش
زبون بندری کمک بکنت.
......... اکبر از کانادا
عکس روح الله بلوچی

آدمی پُر گناهُم ؛ رو اسبِ غصه سوارُم
هر راهی که ما برم مِه ؛ آخر به بُن بست اخوارُم
حالا بار دل نَن یَه کلوخ ؛ نَن صد کلوخ ؛حالا بار قلبُم یه کوهِن
دست وا دست بی یارُم ادم ؛ بِی بی کَسون کَس ابُم مه
بی بی کَسون جانُم ادم وا کار خو بد ابُم مِه
حالا بی کَسون یارُم نهن ؛ بیگانه نه ؛ دشمنی بِی زندگی مَن
بِی دردِ مِه مَرهَم نَهَن دوا نَهَن ؛ یک زخمِ پُر دردُ و دوشَن
ای هم زبُن ای مهربون ؛بدو عهدی وا هم بُوَندیم
بِخاطرِ یک کار خوب بِی هم تَهِ چاه نَکَردیم
حالا خون دِل ؛ یه قطرَه نَن صد قطرَه نَن حالا دیریایی پُر خُروشن
حالا خون دِل ؛ یه قطرَه نَن صد قطرَه نَن حالا دیریایی پُر خُروشن
بدو یار که دنیا قُمارِن ؛ جواب هم سنگُ دارِن
به او کَس که عُمری جُن تَدا ؛ حالا ماری خوش خط ُ خالِن
آدمی پُر گناهُم ؛ رو اسبِ غصه سوارُم
هر راهی که ما برم مِه ؛ آخر به بُن بست اخوارُم
