«گیره از موها برداشت و خرمن گیسوان باهم به رقص در آمد و همچون آبشاری
بردوش روان شد ».فکر در اندیشه فرو رفت ودل دیگر تاب نیاورد و سر فرود آمد
دربرابر آن همه ی شکوه ،و نفس درسینه حبس گردید و زبان به لکنت افتاد.
سپیدی داشت ظلمت شب را می شست
و دریا دیگیر آن سیاهی شب را نداشت . دل کمی آرام شده بود ،خنکای صبحگاهی
که به صورت می خورد ،کرختی شب و دلهره ها را جاروب می کرد احساس خوبی به
عادل دست
می داد. صدای موتورلنج دیگر
آن آزردگی شب را نداشت . .عادل دیگر دل واپس زمان نبود. او بقولش عمل کرده
بود وبادست پرُ برمی گشت . به حنا قول داده بود که بخاطر تو بر
می گردم وحالا ال احد و وفا.
یکبار دیگیر دستش را درجیب فروبرد و برا ی اطمینان بسته مورد نظر رابا
انگشتانش لمس کرد ،و گرمی بیشتری درچاله دست خود احساس کرد، هدیه حنا
سرجایش بود .به او قول داد بود که یک سینه ریز و چند بنگری (النگو)برایش
بخرد.
لنج سلانه سلانه به شهر نزدیک میشد ،بادگیرها و گچ کاریها خانه
هاداشت چهره های خودشان نمایان میکردند. عادل دیگیر سر ازپا نمی شناخت
وهمین لحظه های آخر انتظارداشت ،دیوانه اش می کرد ،انگار که زمان با او
سرناسازگاری داشت و ازسر صبر و حوصله حرکت میکرد.
دیدار حنا بعد از چند
سال وعروسی با او همه ی آرزوهایش بود و بس . دو تصویر در ذهن داشت ،تصویر
دوران جوانی وعکسی که طوبا خواهرش سه سال پیش برایش فرستاده بود ، موها بر
دوشش همچون آبشاری روان بود،و زلالی چشمانش زندگی کمانه کرده بود و لبخندش
،آینده رانشان می داد.چقدربزرگ شده بود،چقدر با آن زمانی که همدیگه رو می
دیدند فرق کرده بود ،چه خانمی شده بود. ای حنای عزیز آیا من هنوز آن عادل
چند سال پیش برای تو هستم یاکه نه ؟ من که بقولم وفا کردم ،هم برات اشرفی و
بنگیری دارم می آورم وهم پول عروسی مان و خانه ای که درآن می خواهیم زندگی
کنیم . عروسی که تومی خواستی ،عروسی که میگفتی توی پنج دری ،کپ تا کپ
(شلوغ ) آدم باشه،و زیباشیروان و زلی (زلیخا) موقع ی ساخت وخنچه دهل بکوبند
و جفتی بزنند.
با اینکه خوشحال بود ولی احساس غریبی داشت انگار دلش
چنگ می زدند. بیش از حد مضطرب بود. از واکنش حنا می ترسید،این ترس و دلهره
نگرانی در او دوچندان می کرد . از یک طرف خوشحال بود که بعداز چند سال حنا
را می بیند واز طرف دیگرن گران واکنش او بود ون می دانست که اوچگونه می
یابد .
دراین حال وهوا ، زندگی درچرخش وسپری کردن زمان بود،بی آنکه به
افکار عادل تاملی کند ، می رفت که سپیده ها را به روشنائی صبح تبدیل کند.
پنج دری کپ تا کپ پرشده بود ، تمام فامیل ها ازدورونزدیک برای خوش آمد
گوئی آمده بودندوهمچنین همسایه ها. فضای اتاق از بوی تنباک (تنباکو) ودود
قلیان انباشته بود وگرما را دو چندان کرده بود . کولر اتاق دیگر کفاف
(ظرفیت )این همه جمعیت را نمی کرد. طوبا خواهر عادل داشت به مهمانان شربت
وینتو تعارف میکرد.
این دوسه روز ی که عادل آمده بوددرخانه خیلی
ترود(آمدوشد)میشد ،طوبا و خانواده یک پایشان تو موطبخت (آشپزخانه )بود وپای
دیگرشان تو پنج دری .
عادل گرچه حواسش به مهمانان بود و لب خند روی لب
داشت ،امافکر و دلش پی حنا بود وهر از چندگاهی چشم ازدر بر نمی داشت ، و
داشت مضطرب می شد . تو ذهنش سئوال های جور واجوری مطرح میشد.چرا؟ نکند
...؟!.
انتظارونیامدن حنا چشمهایش را داشت خیس می کرد وسنگینی بغض
غریبی درگلوی خود احساس می نمود. دلش می خواست که همه ی این آدم ها که آنجا
هستند نباشند واو دور از اغیار(همه ی این ها ) گریه کند.
عادل خود خوب
می دانست که عشق حنا اورا به بندر کشانده وتمام این مدت که دور از او بود
،یک لحظه اورا فراموش نکرده وهمیشه ملکه ذهنش بود ه ،ولی امروز، زندگی بازی
دیگری با او شروع کرده .
توکه می دونی چقدر برایم عزیز هستی . کجائی
....! چرانمی یائی !. دارم دق مرگ می شوم ، آخه بی رحم ! مگرنمی دانی ،من
فقط به خاطر تو برگشتم ! خطائی ازمن سرزده که اینجوری ،مرا به انتظار می
کُشی .
چرا ؟ چرا ؟!تو چرا طوبا ؟!
به قلم استاد غلامرضا دادنهال
--------------------------
نقاشی اثر استاد حسین احمدی نسب

داخه هلر ، کشم غایه خونه کردن دومار ، جماز اشتری اکنن و خیلی جالبن که تره کشم و بالاشهرون کشم هنو رسم و رسوم کدیم خو حفظ شو کردی ، ......... با تشکر اَز محمد دریانورد

اُوزار ت بالا بکش بُوم مسی کُنگ و یَ دُفه دگه بره وا جنگ موج و دیریا و بی همه بگه چه دیریا دلونی داخه ای جهاز بودن ، بی همه بگه کار هر کَ نین داخه دیریا ،بگه که موج و تیفون رفیک ادمونی بودن که داخه ای جهاز کار شو اَکه ، اَ سفرونی که سال وا سال طول شَ کشی بگه ، بگه غایه خاهری تو هم بی جُون رو دیریا سَمِر بودی و باز هم بگه اَ پاکی و صداکت ادمون دیریا ،،، یاد همه جاشو و ناخداون کدیم وا خیر بشت .
.
.
عکس : شفیق عبداللهی
وختی چولگریم غایه عید حال و هوای دگا شسته و هر عیدی صفا و لذت خاصی
واگرش هسته ، عید کربون شاگوت عید حاجیون و ملت صحب عید سرو رو همدگه
شابوسی و شاگوت انشالله حاجی ببی .....اما مراسم خیلی خشی که بین ملت بندر
هسته و تا الان هم ادامه شه رفتن مردم با زیارت سیدسلیمون تو بالاشهر زیارت
هسته که یک صفای مخصوصی ایشسته ، پسین کبل از عید تاکسی بار و بنز خاور و
ده تن چولنگو شارهت بالا وا حصیل و پتنگ
.
نویسنده : پاپایا ایلزاده


سلام به همزبونن وهمشهریون ادیدم که مخاطب گپ و گویش بندری خیلیشون جوونن ای خیلی خوبن اندوفی موا درباره یه رسم خاش بندری که دگه ایاد ارفتن گپ بزنم....خوندغ....ادونین چن؟ الان اگم معنیش ابو خواندن یا دعوت کردن . پیشترو وقتی نزیک هیش شبو مم دوماد و مم عروس جداگونه تو خونشون به زنون نزیک فامیل دعوت شاکه ازشون پذیرایی شاکه و شاگو رفتیم روز خاش مکردن که مثلا جمعه هیش بگریم بعدم اسم دعوتیو خو شاگو دگه دهت
.
مطلب از : افسانه بحرینی
نکاشی : حسین احمدی نسب

این جلیبل از روسری نفیس و زیبای هرمزگان می باشد که در گذشته بوسیله خوس
های از طلا و نقره اصل و عمدتا بر روی تور مشکی و گاهی خاص و بندرت بر روی
توری سبز و سفید دوخته می شد.این جلبیل امروزه با خوس های طلایی و نقره ای و
با هنر دست و ذهن خلاق آنان در جلو صورت بصورت نواری پهن که شکل حاشیه ای
به خود می گیرد ردیف های از گل های زیبای فرفره ای،گل گوشوارهای و همچنین
نقوش ستاره های 4پر،6پر و 8 پر کار می شود و طرح های تک در تمام طول و عرض
روسری و طرح های پروانه ای،کاکله ای،طرح خرچنگ، دبله و غیره دوخت می شود
.
منبع:کتاب مصور بادله پوشان-تن پوش زنان ومردان هرمزگان-پژوهش و گرد اوری :فاطمه باستانی/مرداد سال 1391
.
عکاس :سامی حزنی

.
مطلب از خانم : افسانه بحرینی
عکس : ابراهیم جوذری

مو وتو بیداری شب مو وتو آرزوی دیرینه بودیم
مووتو بی خیال از هرزما نه مو وتو عاشقان عاشقونه
ما رفت ته ، سید مظفر بی عروسی ما چیده نقل وبادام ، ما دو دستی
ما خونده شعرون زیبا ونسروک ما گفته کصه ها ی چین و ماچین
ماگفته کصه دل از بهر یاران ماخونده شروند خاش زیرکنارون
ما نشته تا کُپ صبح لو دیریا مابوده بی خیال از غم فردا
ولی افسوس که کدر هم دگه موندونست تو رفتی راه خود مه موندوم حیرون
همیشه زندگی یک طور نینن همیشه هر دلی شادون نینن
آلهی بر بکیتن ای بی عدالت بشیم حافظ هم ما تا قیامت
چوک سیم بالا
.
عکس : عباس حاجی محمدی

ی خُو تحریکت کنُم با زبونم
و باز اخونوم
تا بدونی که زمونی که هیچکه نینن
کنارت مه باز امُونوم
خیلی وقتن با هم دگه درگیر ابیم
ایجا تیزی بندیری ت رو بندری تیزن
دلمو موند بیگینیم جلو ی بندیری میزن
چون همدلی نینن
و هر دلی گیرن
به بند چیزی
یکی بند پولن یکی ارک یکی به هیزی
یکی یکی نی
همه شاوا همه چی ی جا به دست بیارن
گپ سرهدی مزن که بحث بی فایدن
چون ایکک امگفت که لووم خشک بوو
ولی بازم اگم تا ایشه جونوم جون توش
خونوم هند جوش
حرومخور نوش ها
همطوو تنت بفروش
حق مه و بندر بشت به جونتون گوشت
شعر : فرزین وزانی
عکاس : کاوُوس جوّی
.
با تشکر اَ همکار عزیزم ون دخت هُرمز ، خانم معصومه زاهدی