خالو قنبر



http://s3.picofile.com/file/7588410963/60034_507250295976229_56316390_n.jpg
اولین باری که دیدمش ، عاشق صحبت ومهربانی اش شدم ،چهره اش پیری زمان را نشان می داد ، وچشم هایش دیگرآن خوشرنگی جوانی را نداشت ، موهایش رنگ کرده بود، ولی شیار سفیدی در وسط موهایش ، سن وسالش را مشخص می کرد، ولی هنوز سرحال وقبراق بود.
توی سال کنسرت بود که اورا دیدم ،زیاد همدیگیر را نمی شناختیم ، وبامعرفعی کوتاهی که صورت گرفت ، نمی شد همه ی شجره نامه ها را گفت .
پیر شرجی ودریا ، باشروه شروع کرد، گرچه شروه تم مذهبی داشت ، ولی صدا ، ناله ی دیگری بود که بر جان می نشست ،وسراپا احساس می شدی . احساسی که بوی شرجی وگرمای بندرمی داد، بوی ولایت ، بوی خور گورسوزان * بوی کمربندی ، بوی سریگ وسیم بالا ، بوی شهناز، بوی همه بندرمی داد. احساسی که می خواستی پرنده ای باشی که و پرواز کنی . وغربت را با همه ی خوشی اش ، برای خودشان بگذاری . وبگوئی همه ... برای خودتان ! . من ریشه ام درجای دیگری است ، ریشه ام دراین شروه ، دراین صداست ، دراین دهل وپیپه ها ست ، که نوازنده اش با تمام وجود واحساس بر انها می کوبد .
ویادآن شعر زیبای موسی کمالی افتادم ، وآنرا باخود زمزمه کردم .

«شهرم ، بندر گلابتون ومروارید – بگو،تا سیاهان دهل بکوبند ، برضمیرخاکستری این شهر . ...»
بار دوم فرصتی بیشتری بودکه با اوباشم .این فرصت به من امکان می داد که بیشترباهم باشیم ، درخلوتش ، درتمرین هاو ...
بیش از یک هفته ، شبانه روزبا اوو گروهی که آمده بود ، بودم . همه شان حرفی برای گفتن داشتند ، ازهمه شان چیزهائی آموختم (یاد گرفتم ) ، اما این پیرشرجی بیشتر ازهمه ی آنها ،مو سفید کرده بود ، در کوران زندگی .
پای صحبتش نشستم ، صدایش خیس است ، خیس از شرجی ! گرم هچون لوار * وروشن چون دریای جنوب .
خوب خالو ، ازخودت بگو ؟ اززندگی ، ازعشق ، ازموسیقی ، ازبچه هایت ، از زنهایت ، کدام بیشتر ا ز همه دوست داری ؟ زندگی چگونه می بینی ، آیا راضی هستی ، وقتی شروه می خوانی ،چه احساسی بهت دست می دهد ؟ وقتی جفتی *می زنی ، چه شوری تورا می گیرد ، چرا این قدر زیبا می زنی ؟ ورمز خوب زدن وخوب خواندن خودت را در چه می بینی ؟!
- گفت ، نگو پسرم ، من زنده ام به این دو ، به خواندن ، ونواختن جفتی ، اگرروزی این دو ازدست بدهم ، مرگ من آن روز است !. بدون این دو، زندگی برایم مفهومی ندارد، بچه ، زن ، و... همه جای خوددارند، ولی این دو اساس زندگی من می باشد .حتی آن روزی که مرا به خاطرهمین کار ...
این دو به من روح میدهند ، جان می بخشند، زنده می شوم ، ریشه می زنم درخودم ، درشهرم ، درزندگی ، درهمه چیز ، من با ان دو، سختی ها ا آسان می کنم ،شادی می آفرنیم ، جان می بخشم ، زندگی وآینده را نوید می دهم . فردا ، فردای روشن ،سرشار ازعشق ، سرشاراز محبت ودوستی ، ورنج وتاریکی را می زدایم ، خسته ها را به رقص وا می دارم ، دل شکسته ها رابه زمزمه . ازسوز می گویم ، ازجدائی ، ازفراق، ازاندوه ، ازهمه چیز ، ازغربت ودربدری ، ازکغار *وسورسک * ازپروند وخرما ، از پوتکو*وجهله ، ازداس ونغار*ازمیناب وشهوار، ازسورو وبندر، از کارو زحمت ، ازسوختن شمع ، ازدلربائی ودلبری می گویم ! اگراینها نباشند، زندگی مرده است ، راکت است ، زندگی بدون شادی مرگ است ،اگرغم نباشد ، شادی نیست ، واگرشا دی نباشد ، زندگی شکوفائی خودرا از دست می دهد، زندگی عین گل است که هم خاردارد وهم عطر .

ومن این احساس را کاملا می فهمیدم . وقتی که شروه می خواند، وجفتی را می زد. از زندگی ،وخودش می گفت . از عاشق شدنش ، ازجدائی اش ، از فراق ودرد ، ازبی وفائی هائی که دیده بود، ازتنهائی دخترش که همش سراغ مادررا می گرفت ! واو پاسخی نداشت . ازشرجی ، ازنخل وخرما، ازبیکاری وپا کاری ، ازمیناب ومردمش ، ازمیناب وکوزه هایش ، ازمیناب ومورچه هایش ، ازگلهای یاسمنش ، ازنفت خمسرخ ،ا زگلک *هرمز، ازهمه، وهم چیز خوب . چه زیبا می خواند . دل بود که شاد وغریب میشد ودوری وغربت بر جان می نشاند . واشک هم چون قطره ای باران ، گونه ها را خیس می کرد . فراق بد چیزی است ، حال می خواهد در رابطه با عشق باشد، ویا دوری از وطن وشهردیار. ویاهمه ی آنها ، عزیزانی که ریشه درآنها داری .
وچه بر دل می نیشست ،وراست گفته اند، «آنچه ازدل بر آید بردل نشنید.»

احساس اورا داشتم ، جان بی مایه بود، ومنطق دربرابر سخاوت ، بزرگیش ، حضیض .

پیر صبور وشکیبا ، صورتش خیس شده بود ، قطره های اشک جان را شلاق می زد ، ومتا نتش ، درسی . درسی بزرگ بود، برای من وماها ، که قدر نمی داریم این همه سخاوت وارزش ها .

سیگاری روشن می کند ، وچند پکی به آن می زند ، ونگاهش به آسمان بود ، وستاره ها رانگاه می کرد ، وشب انگار احساس اورا داشت ، روشنائی خاصی بود ، شبهای آخرسا ل درسوئد از زیبائی خاصی برخوار است جشن یول (کریمسس ) شوروحال دیگری در انسان ایجاد می کند ، تمام خانه ها که با چراغهای مخصوص تزئین می شود، ودرخت کریسمس که جلو خانه ها آذین بندی شده، شور وشوقی دیگری در زندگی دارد. وخالو نگاهش به آسمان وچراغهای جلو رویش بود. انگاراندوهی برجانش نشسته بود، صدایش حزن بود، و گرفتگی خاصی که از این تفاوت زندگی احساس می کرد، درصدایش مشخص بود. وبا یک جمله ، تمام حرفهای دلش رازد.
- اینها زندگی دارند وما هم زندگی !
دلم گرفت ، سردی خاصی احساس کردم ، همه چیز درذهنم فرو ریخت ، نمی توانستم راحت حرف بزنم ، قلبم لرزشی پیدا کرد ، آچمز شدم ،جرئت حرف زدن را نداشتم ، نه اینکه جرئت نداشتم ، بلکه نمی خواستم دنیا ولحطه هایش را همان آن خراب کنم ! . وقت کافی هست برای توضیح . اما چه توضیحی ! مگر واقیعت وحقیقت توضیح دارد؟ مگر انچه انسان می بیند ولمس می کند، احتیاج به توضیح دارند .مگرحرف بدی ویا اشتباهی گفته بود، که می خواهم بعد برایش توضیح بدهم . نه ، واقعت گفته بود . منظور، او زرق وبرق چراغها نبود ،اوزندگی در زرق وبرق چراغها ندیده بود. درخود عمق، وواقعیتی که داشت دیده بود، ارزشها را دیده بود، احترام به انسان وسنت ها ، احترام به هنر وهنرمند دیده بود، وارزش به کار انها ، ارزش به شادی و...

نگاهی برسکوت نگاهش کردم ،وبرسکوت صدایش تکیه زدم ،ازاندوه ودردنبود،ازمتانت وبزرگیش بود،ازصمیت وپاکی او، که چه صادقانه حرف میزد. قطره اشکی ازچشمانش فروچکید . نگاهش خیلی غم آلود ودرد آوربود، زیرلب زمزمه ای کرد ، ویک دفعه با صدائی که من بشنوم ، شروع کرد به خواند ن ! . ما از روز ازل بخت مان کج آفتاد ! ودوباره مرا بفکر برد، آیا شانس وقسمت ، واقعیتی پذیرفتنی است ؟آیا سرنوشت انسانها ازهمان بدو تولد رقم خورده است؟! آیا تغیری درسرنوشت نیست، هرچه قدر افتد ، می شود! نه ، نه ، نمی تواند اینها مطلق باشد ، خواستن ، توانستن است . سرنوشت هرکس به دست خودش رقم می خورد! ونه قدر وتقدیر و...

سیگاری روش کردم وچندپک محکم به آن زدم ، شب آن سنگینی خودش را نداشت ،اماخالوومن دل های سنگین وغم گرفته ای داشتیم ، که هرکدام ساز غم خودش را می زدند ، سازی که سوز خود را داشتند. وخالو هنوز داشت می خواند.

بخشی از داستان (خالو قنبر)
چوک سیم بالا

تاریخ ارسال: 1391/09/28 | نویسنده: هرمزگانی | چاپ مطلب 0 نظر

        Powered by :Blogsky.com   | Designed By : Mohammad Amin  | Copyright by Gap o Goyesh bandarabbasi Page on Facebook